+  

 
قابل توجه اهالی سرزمین فرشته ی سیاه پوش:
 
سلام و کلی درود و احوال پرسی و کلی از این جور عرایض مربوطه و اولیه خدمت ویزیتورهای خوش تریپ همیشه پلاس این محفل... خب من اومدم یه چیزی بنویسم و برم...
-خدا بگم ذلیلت کنه فرشته... -الهی جیز جیگر بگیری... -اصلا معلوم هس این همه مدت کدوم گوری بودی... -چرا آپ نمیکنی؟... (این پی ام به طرز خفتناکی ابراز علاقه ی یکی از دوستان میباشد)... وا خدا مرگم بده... این حرفا چیه آخه یکی نیس بگه بابا یعنی چی دِ... تازشم این همه مدت چیه... چرا یه کلاغ ۴۰ هزار کلاغ میکنی... همش روی هم یه ۳ ماه ننوشتم خو... به جون شما نباشه به جون خودم اصلا حسش نبود یعنی حال تکون خوردن در وجود مبارک دیده نمیشد... تازه وقتم نداشتم... اما میبینم که خیلی بدجوری دلتون برام تنگ شده بود، بعضی ها نامه فرستادین که فری جان کجایی که ما مردیم از دوریت... بعضی ها هم پیغام گذاشته بودن، بعضی ها هم در قسمت نظر خواهی ابراز لطف کرده بودن... خلاصه بنده هم به پاس ادب گونی گونی از حضور مداوم و ایول وجود مبارکتون یه عالمه تشکر و با یه I Love U قدردانی می عملانم... خلاصه برو بچز خودکار به دست بلاگی خرابتیم...
 
خب بگذریم٬ آقا بریم سر اصل جنس که وقت همی طلاست... و اما حالا... هــــــــوم الان میگی این فرشته چی میگه؟... اما سیم ثانیه صبر کن میگم بهت دیگه... خب داشتم میگفتم آهان چیزه به عرضتون برسونم که یه خبر داغه داغ... بعد از پشت سر گذاشتن یه دوره نیمچه یاس وبلاگی، ناراحتی روحی بصورتی خفنی اومدم بگم دارم میرم... اگه گفتین کجا...-اِ کجا؟(اون بچه رو پس گردنی بزن ساکت شه وقتی بزرگتر حرف میزنه!)... بله داشتم عرض میکردم که دارم میرم اونم به میهن بلاگ... پس چی خیال کردی از دنیای وبلاگ؟... نچ نچ ازین خبرا نیس، اینو، خیال کردی، بعد اوووووووه این همه سال و ماه و روز و ساعت و بذارم برم؟، نه داداش... نه جونم نه... حتما الان میگین چرا؟... چرا چی؟ چرا هستم یا چرا که رفتم؟ کدوم؟... اصلا هیس... اهان خب راستشو بخواین، با توجه به بیانات یه نفر (جیگر من)و ایده ی ایشون بنده ناچار به اسباب کشی شدم... خب نمشد روشو زمین بندازم که میشد؟ نه خداییش، وژدانی میشد؟... خلاصه بعد نتیجه اش این شد که در این جا رو تخته کردم و رفتم اونور... به همین راحتی... حالا اگه هم کسی لطف کرده و منو لینک کرده آدرسش رو عوض کنه چون دیگه اینجا نمی نویسم... پس ازین به بعد تشریف بیارین اونجا که ثواب شدیدی درش نهفته... خدا عمرتان بدهد... همین دیگه... پس منتظرم... نوکر همتون هستم از جمله جوجو جون خودم که اون وبلاگ و طراحی کرده. میبینمتون. فعلا بابای.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
 
 
اینجا روی همه چیز گرد گرفته انگار... فقط یه چند روزی ننوشتماااااا... اگه درست یادم باشه هومممم... چند وقت گذشته؟ می دونی؟... آره چند وقت بود که نبودم نه اینکه نبودم، بودم اما، اما، اصلا بی خیال دوست ندارم الان ماشین حساب بردارم و حساب کنم که ببینم چندوقت بودم یا نبودم... به هر حال الان اینجامو می ذارم کلمات دوباره جاری بشن روی کاغذ... می ذارم که ذهنم دوباره پر بکشه بیاد پیشه تو،... تو؟... آره تو، اما ببینم اصلا هیچ فکر کردی که چرا فقط دارم برای تو می نویسم... ولی چرا باید برای تو بنویسم؟... اصلا ببینم تو خودت تا به حال برام قلم به دستت گرفتی؟... یا تا به حال به من فکر کردی؟... نه خداییش فکر کردی... اصلا بگو ببینم منو میشناسی؟... من چیم برات؟... برای چی اومدم؟... برای چی باهات موندم؟ هان؟!... هیچ کدوم رو نمی دونی، میدونی!... اصلا آیـــــا مـــــی دونــــــی کـــــــه، آی آی آی ببین افکارام رو به کجا کشوندی... می خواستم بنویسم ولی تو فکرم رو دور کردی ازون چیزی که میخواستم بگم هی هی هی... فعلا بیخیال این حرفا... راستی ببینم میدونی که امروز چندمه هان؟... تقویم شهریورو نشون میده... و شهریور یعنی روز تولدت...
عزیزه یکی یدونم، خوب من، بهونه ی بودنم، همه وجودم تولدت مبارک... کاش میدونستی چقدر هیجان و شادی توو قلبم انباشته شده... کاش میدونستی که همیشه در آرزوی دیدنت لحظه لحظه ی عمرم رو با یادت میگذرونم... واسه توئی که هر روز با تنها شدنم به تو نزدیک تر می شم... توئی که سال هاست در آرزوی داشتنت خیال میبافم تا زنده بمونم... آره من خیال و رویا میبافم تا بتونم باز ادامه بدم... رویا میبافم تا امشب هم تولدت رو تو ذهنم جشن بگیرم، میخوام با یادت روی پنجه ی پاهام بلندشمو اونوقت اونقدر تو ذهنم با تو برقصم که پاهام درد بگیرن... دلم میخواد امشب تمام ستاره هارو بغل بغل به آسمون چشات دعوت کنم... تمام شکوفه های قبل از تولدت رو که روییدن رو بچینم و زیر قدمهات بریزم تا باز هم بدونی که من عاشقترینم... تک پسر مغرور قصه هام لبخند کوچکی که رو لبانم نقش بسته هدیه ای به تو مهربونم که مایهء شادی منی...
نفسم تولدت مبارک.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

من online م ... تو offline ...
خیلی وقته بی حرکت و مات نشستم... فقط نگاه می کنم… غرق فکرم، به تو فکر می کنم... به گذشته، به الان، یا شایدم به بعد ازاین... کمی به خودم می آیم... نمی دونم چه مدتیه که به صفحه مونیتور ذل زدم... می بینم و نمی بینم... چشمم به آی دیت میوفته ناخود آگاه... online شدی... اومدی، آره تو اومدی، دلم به تپش میوفته... نمیدونی وقتی میای چه حالی بهم دست میده، شادی های عالمو بهم میدن... آره دلم شدیدا می تپه وبی قرارمیشه... هنوزهم که هنوزه وقتی میای صدای قلبم بلند و بلندترمیشه، تمام بدنم غرق مستی می شه... دارم نگات می کنم، خیره خیره، با چشمایی پراز عشق، آرزو می کردم که کاش الان خودت اینجا بودی و این اوج عشق رو از توی چشام میخوندی... با این فکر یه لبخند شیرین روی لبام میشینه... همینجوری که داشتم تو موج موج اون دریای مستی غرق میشدم، صدام زدی... آخ که چقدر دلم میخواست همون موقع ازاین پنجرة کوچیک بکشمت بیرون... اونوقت اونقدر توو آغوشم فشارت میدادم که روح شیفته و دیوونم با روح تو درآمیخته بشه... آره من منتظره اون لحظه ای هستم که اونقدر نزدیکت باشم که دیگه بین لب های من و اسم عزیز تو هیچ فاصله ای نباشه... اونقدر نزدیکت باشم که توو آغوشت بگیرم و توو چشات خیره بشم و با تمام دل و جون بگم: هستیم، نفسم دوستت دارم، اونوقت ازعشق تو، از داشتن تو اشک شوق بریزم... یعنی میشه؟ نمیدونم... میدونی، ازم دوری اما خب مهم نیست، اصلا مهم نیست... مهم اینکه همینجوریش هم میتونم دوست داشته باشم... می خوام که همینجوریش هم عاشقت بمونم... می خوام همینجوری همیشه و هروقت که دلم بخواد به تو فکر کنم... تو مهربونه منی... نمی ذارم هیشکی تو رو از من بگیره... جای تو واسه همیشه فقط باید تو قلب عاشق من باشه... تو دنیای منی... درسته دیر پیدات کردم اما دیگه تو رو از دست نمیدم، نمی ذارم هیچکس تورو ازم جدا کنه... نمیذارم کسی جای منو توی دل مهربونت بگیره... نمی ذارم انگشتای هیچکی صورتت رو لمس کنه... نمی ذارم یه غریبه با حرفاش و یا شاید نگاهش تورواز من بگیره... من می خوام فقط خودم پرستشت کنم... فقط من باید خودم رو واست قسمت کنم... تیکه تیکه، ذره ذره... میخوام که باور کنی معبود این دل همیشه عاشقی... به یادم باش.
من online ... تو offline ... من offline ... اما تو خوابه خواب... من بیداره بیدار.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تیک تاک تیک تاک تیک تاک... یه ثانیه، یه دقیقه، یه ساعت، یه روز، یه هفته٬ یه ماه، یه سال، دو سال، پنج سال... زیاد نیست ولی کمم نمیتونه باشه... مثل یه چشم بهم زدن گذشت، هفته ها طول کشید تا تونستم تو رو دوست داشته باشم، روزها صرف شد تا عشق تو رو باورکنم و بعد از آن ماه ها طول کشید تا تونستم به تو عادت، باورت میشه؟... من که باورم نمیشد... یعنی نمی خواستم به روی خودم بیارم... نمی خواستم به روی خودم بیارم که عاشقت شدم... آره عاشقت بودم... بد جور هم عاشقت بودم... یه جوری که خودم هم باورم نمیشد... وقتی رسیدی یادم نمیاد کی بود؟ تو یادته؟... هوا صاف بود یا طوفانی؟ بارونی بود یا برفی؟ نمیدونم... آخه نفهمیدم چجوری اومدی وگرنه مثل همه تاریخش رو توی تقویم ثبت میکردم تا یادم بمونه...
 ای دنیــــــــای من، بهترینم، می بینی همیشه فقط تو بودی... هرچی بودی « تک » بودی... هنوزم فقط تویی... تویی که روزی هزارو صد دفعه برات میمیرم... تویی که با خنده هات، شوخی کردنات، مهربونیات همه سختیارواز یادم می بری... تویی که یه روز مهربونی و روز دیگه نه، ساعت دیگه بد اخلاق، کاش میدونستی وقتی داد میزنی چقدر آزار دهنده و وحشتناک میشی... اما با این حال باز دوست داشتم و دارم... همه ی رفتارهاتو دوست دارم...غرورت رو دوست دارم... حتی اخماتو، دعواهاتو، دلسوزیاتو، لوس شدناتو، گیردادناتو٬شیطونیاتوهمرو همـــــــــرو... تو بگو دیوونه م... بگو کارام احمقانه و زشته... هر چی می خوای بگی بگو، منم می خواهم بگم " نه نمی گم چون می دونم که می دونی عاشقتم یه عاشق دیوونه... میدونم میدونی به اندازه همه این قطره های بارون که از آسمون میان پایین دوست دارم... کاش فقط گرفتن دستات برام سخت نبود... کاش می دونستم فردا صبح... قبل ازهرچیزی... قبل ازهرکسی... قبل ازهرترانه ای... قبل ازهرفکری... قبل ازهر نفسی... قبل ازهرحسی... تو رو می دیدم و صدات اولین ترانه ای بود که می شنیدم و عشقت اولین حس... میفهمی؟
ای خدایا منو از با او بودن و رفتن به وطنم و آرزوهام دریغ نکن.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

آروم تیغ رو می کشه رو دستش... می بینی؟... دوست داری امتحان کنی؟... حتی یه لحظه اشم نمی تونی تحمل کنی... پس بیخیال شو... اما می دونم میفهمی که چی می گم، دردش رو میتونی حس کنی نه!... نگاش کن، لرزش دست رو میگم... پاها هم دیگه تحمل وزن بدن و نداره... کم کم خم میشه روی زمین، میشینه... آروم آروم نفس می کشه... دیگه زیاد نمونده... می دونی که آخرش زجره... آخ‍ـی فرشته داری گریه می کنی؟... پهنای صورتت خیسه خیسه... پشیمونی؟... مگه خودت اینجوری نمیخواستی؟، مگه نمیگفتی زندگی بدون اون یعنی مردن، پس چی شد... میدونم خسته تراز اون هستی که حتی تو اخرین لحظه ی زندگیت حرف بزنی،... شــشــ گوش کن، صدای نفسهاش رو میشنوی؟... نفس هایی که باید التماسشون کنه تا بالا بیاد... بیا ببین فرشته چجوری داره با دلی اندوهگین میمیره... یادم بهت گفته بود که ازین قفس خسته شده؟... گفته بود که دلش اسیره و زندونی، یادته؟... حتی میدونستی پنجره ها و دیوارهای قفسش به بلندی شب یلداست... آره، هر روز هم فریاد می زنه و زیر بار درد اسیری هزار بار می میره... ببینم اصلا آرزوهاشو یادته؟ هوم؟... حیف که دستاش کوتاه ان از خواستن آرزوهاش... همیشه هم از این می ترسید که اگه یه روزی بهشون نرسه چی میشه... خب معلومه اون وقته که احساس سقوط و شکست میکنه... اون وقته که به نقطه ای میرسه که مرگ رو به همه چی ترجیح میده... الانم اون موقع ست... آخ ببین تمام تنش یخ کرده... سعی میکنه تند تند نفس بکشه تا یه خورده بیشتر بمونه، اما... اما بعد از تقلا، از جنگیدن خودشم خندش میگیره... فرشته نمی دونم برای چی داری می جنگی... دیگه بودن و نبودنت چه فرقی میکنه به دنیا، هیچی... خوب می دونی که آخرشه... داری بی خودی خودتو به درو دیوار میزنی... دو تا دونه گوله اشک از چشاش سر می خوره پایین... دیگه تقلا نمی کنه ترجیح میده تسلیم بشه... آروم ترین نگاه دنیا تو چشاشه... ساده ترین لبخند دنیا رواز ته دل میزنه... فقط ٬ فقط ، درآخرین تپش قلبش، در آخرین نفسش، در آخرین نگاش، در آخرین کلامش و در آخرین آه ش، از تو یه خواهشی داره که فقط یک بار بهش فکر کنی تا شاید اونو جزوی از خود بدونی... دیگه همه چیز خوبه... چشماشو میبنده و آروم میخوابه... حالا توام برو در کمد رو باز کن؛ لباسهای مشکی اسم یکی رو صدا میزنن... فرشته مُرد مُرد مُرد.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

If there were no words 
No way to speak I would still hear you
If there were no tears
No way to feel inside I'd still feel for you

And
even if the sun refuse to shine
Even if romance ran out of rhyme
You would still have my heart
Until the end of time
You're all I need
My love, my valentine
 
All of my life I have been waiting for All you give to me
You've opened my eyes
And showed me how to love unselfishly

I've dreamed of this a thousand times before
In my dreams I couldnt love you more
I will give you my heart
Until the end of time
You're all I need
My love, my valentine

And even if the sun refuse to shine
Even if romance ran out of rhyme
You would still have my heart
Until the end of time
Cuz all I need
Is you, my valentine

You're all I need
My love, my valentine

نویسنده : فرشته - ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خدایا ای کاش ازت خواسته بودم که روز تولدم رو با روز مرگم یکی میکردی که شاید اون روز به عنوان هدیه ی تولدم اونو بر سر مزارم می دیدم...
مهربونم روزی که خدا منو می آفرید ازش زمان مرگم رو پرسیدم... میدونی چرا؟... برای اینکه میخواستم قبل از تو بمیرم... قبل از تو برم تو دشت رویاهامون... به سرزمین آفتاب... اونجایی که همیشه یه دلی باشه که با دیدن تو نفساش به شماره بیفته... یه قلبی باشه که برای تو بطپه... یه نگاهی باشه که چشات براش خیلی عزیز باشه... برم اونجا سنگ های عشق رو دوباره یک به یک روی هم بذارم... تا ایندفعه باز خونه ای برات بسازم زیباتر از قبل... وسیع تر... از استخوانام براش ستون بسازم و از پوستم براش سقفی... قلبم رو بشکافم واز گرمی خونش برای شبهای تاریک تنهاییمون آتشی روشن کنم تا همیشه در کنارت بسوزم تا همیشه... اما خدایم از وقتی که فهمید چه ارزویی دارم گذاشت و رفت... من موندم و تنهایی و تو... امید درعین ناامیدی... و بازهم یک آه... آهی بی پایان...آهی از سوز درون... توی زندگی پر از دردم فقط یه چیز ازش خواستم اما صدامو نشنید... راز دل خسته ام رو ندونست... اشکام رو دید... سوختنم و پر پر زدن هام رو تماشا کرد اما هیچی رو باور نکرد... دلم تنگه... خسته ام، خسته ازین آسمون خاکستری... ازین دیوارهای بلند آجری... تا کی باید در تاریکی اتاقم تن به رخوت موسیقی تنهایی رها کنم؟... می دونم که می شنوی... خدایا می بینی؟... حالمو می تونی درک کنی؟... میفهمی؟... میدونم که نمی دونی... تو تنها، خدایی هستی که طعم بندگی رو نمیفهمی... نمی فهمی... نمی فهمی... اصلا نمیدونی زجر چیه... گریه چیه... انتظار چیه... ببینم اصلا تا حالا منتظر موندی؟... تا حالا گریه کردی؟... تا حالا شده کسی رو بخوای؟... شده کسی رو دوست داشته باشی؟... شده بترسی از خودت؟... شده تا حالا بترسی از خدا؟... شده؟ شده؟ شده؟... شده تو حسرت کوچکترین آرزوت بمونی؟... شده.......؟ شده.......؟ شده.......؟ دِ جواب بده، اما نه... میدونم خدا هیچ جوابی نداره که بده... چی داره که بگه... چی میتونه بگه... اون نمیتونه هیچ جوابی بده... یعنی جوابی نداره که بگه... اون نیازی نداره که احتیاجی داشته باشه... که دوست داشته باشه... آرزو داشته باشه... درد داشته باشه... غم داشته باشه... پس نمیتونه هیچ وقت بفهمه ما آدما چی میکشیم... باورم نمی شه که نیستی... ای کاش می شد تمام تنهایی رو می سوزندی و عشق رو میفهمیدی... ای کاش این ثانیه های تلخ بی اون بودن رو به سرعت میگذروندی و لحظه های با او بودن روهرگز تموم نمی کردی... ای کاش این طلسم رو میشکستی تا من میتونستم مهربونم رو ببینم حتی برای یک لحظه ی کوتاه.... فـقـط به اندازه یک دم،... نمی دونم آیـا ایـن ادعای زیادیه؟... ای کاش ناامیدم نکنی... چون اونوقت دیگه ممکنه هیچوقت اینجا نمونم و بخوام پروازم کنم... برم به اونجایی که خیلی وقته اماده و با آغوشی باز انتظارش رو میکشم... خدایا این هم شکست من... ببین... دیگه چه میخوای!.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

می بینی؟... میخونیش؟... می فهمی که دارم از تو میگم، آره تو، میبینی؟... حرفام رو حس میکنی؟... نگاشون کن… میبینی تقدیربین من و تو دیواری کشیده که پشت این دیوار فقط صدای فریاد منه که به گوش تو می رسه... میدونم برای داشتن تو و رسیدن به تو آرزوی محال، میدونم که تا ابد می سوزم در حسرتت... اشک می ریزم از دوریت... اما بدون عاشقانه می پرستمت تا لحظه ی مرگ... اما باز ناامید نیستم، همیشه میگن صبر داشته باش، باشه صبر میکنم٬ امید دارم روزی فرو بریزه این دیوار فاصله که من همیشه با تو باشم... اره به انتظار دیدنت هر شب میمیرم به امید فردایی که خورشید نگات به من جان تازه ای بده... باور کن هرروز، به امید اومدنت و شنیدن صدای نازنینت از خواب بیدار می شم و هر شب، با حسرت ندیدنت به سراغ عکسهای خوشگلت می روم و دوباره روز بعد با امید اومدنت و شب بعد با حسرت ندیدنت و تکرار پشت تکرار... اره میدونم عاشقم٬ عاشقم و میسوزم به پات تا ابد اگه راه و رسم عاشقی اینه... تو نور شبای منی... تو دنیای منی... تو امروز و فردای منی... دوست دارم به حد پرستش... می دونی چی به روزم اوردی، می دونی کارم به کجا کشیده، می دونی اگه یک لحظه به تو فکر نکنم می میرم، می دونی اسیرتم، اسیراون چشای نازت، می دونی چه شبهایی رو تا صبح گریه کردم، خب عیبی نداره من به همه اینها عادت کردم ولی آخرش دیگه با من باش وگرنه... وگرنه میمیرم، می فهمی میمیرم... میرم اونجائی که دنیا پرازمهربونیه... اره به اون دوردورا... اخر دنیا یا شاید توی قصه ها... ای کاش واقعا میتونستم برم توی قصه ها زندگی کنم... درست مثل سفید برفی، سیندرلا، دیوو دلبر، اونجائی که تو رو به خاطرعاشق بودن سرزنش نکنن... اونجائی که تو بشی جزئی از وجودم، نه جزیی، بلکه کلّ وجودم، همه هستیم، شب و روزم، نفَسم، جسمم، روحم،... اونجائی که آخر قصه ها همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،... میدونی من همهء این قصه ها رو باور دارم... اره زیبای خفته وجود داره،... یا سفید برفی ائ که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد... یا پری دریائی مو قرمز که از دنیای آبیش جدا شد تا به عشقش برسه یا یا... نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س... نه نه نگو اونا قصه س یا دروغه،... هیچی نگو٬ بزار رویائی فکر کنم... بزار برم تو همون کلبه چوبی و آروم دراز بکشم وچشمام رو ببندم تا حضورت رو حس کنم... تو می آیی، یقین دارم که می آیی، اونوقت باهم سوار اسب سفید بالدارقصه ها میشیم و میریم به قصر طلائی... اونجائی که همه اسم ما رو فریاد میزنن... اونجایی که تا ابد واسه ی منو تو ساخته شده... اونجائی که همه منتظرمونن... منتظرن که بریم بهشون بگیم که ماهم هستیم... اونوقت همه با هم عاشقونه آواز میخونیم تا خورشید بفهمه که عاشقیم... چه قشنگه در کنار هم درخشیدن... چقدر زیباست فردا رو درکنارهم زندگی کردن... واقعا میشه؟
 
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دیشب توی کوچة رویاهام که مال توست قدم میزدم. کوچه بوی تورو می داد٫ به هر طرف که نگاه می کردم جز تو چیزی نمی دیدم... تصویرت تنها چیزی بود که چشمام باور میکرد... دستای لرزونم رو دراز کردم تا صورت مهربونت رو لمس کنم اما یکباره محو شدی... باز به یاد اوردم که کنارم نیستی و این فقط خیال تو ِ که منو دنبال میکنه... چقدر شیرین رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیره... چقدر زیباست وقتیکه تو رو مقابل خودم تجسم می کنم... چقدر شیرین و دوست داشتنیه، چقدر آرامش بخشه وقتی که حتی در خیال پیش منی، میبینی، وقتی توهستی همه چیز زیباست... زندگی من، اما وقتی به فاصله ها فکر می کنم دلم خیلی میگیره... هر چی بیشتر می فهمم که چقدر فاصله داریم بیشتر دلم برات تنگ میشه... مثل کسی که می دونه هرگز به چیزی نمی رسه و بیشتر در آرزوشه و بیشتر حسرت می خوره... اما میدونی با تمام این فاصله ها نمی تونم دوسِت نداشته باشم، آرزو داشتن عیب نیست حتی اگه آرزوی محال باشه... دوست داشتن عیب نیست حتی اگه کسی رو دوست داشته باشی که توی رویاهات فقط می تونی گرمای نفسهاشو احساس کنی... میدونی چند شب پیش چه احساسی داشتم، اره بازم حال و هوام شده بود مثل اون روزا... مثل اون شبا که واسم حرف میزدی، لرزش صداتو احساس میکردم... آخ که چقدرعمیق و از ته دل اسممو صدا می زدی، یادته؟... دیوونه ی صدات بودم... انگاری تو هم می دونستی... می دونستی که عاشقت بودم... دیوونت بودم... وجودت بهونه ی موندنم بود... اون شب حس کردم که صدای تپش دل بیقرار یه فرشته شدی... بعد مال خود خود خودم شدی، یادته؟...
نمی دونم امشب چه حالی دارم و چی می نویسم، فقط میدونم میخوامت با تمام وجود... نمی دونم اصلا این خواسته عملی می شه یا نه اما دوست داشتم تو رو تا همیشه برای خودم داشته باشم... همه وجودم، میدونی دیگر طاقت موندن تو این جهنمو ندارم... دیگه از این در بند موندنا خسته شدم... چقدر دلم می خواست بودی و عاشقونه تو آغوش می گرفتمت و این غم و دلتنگی، این بغض لعنتی که گلوم رو فشار میده رو از خودم دور می کردم... ماهه من بیا، بیا دستامو بگیر... می خواهم تو آغوشم بگیری... می خواهم سرم رو روی شونه هات بذارم و دستم رو محکم تو دستات... می خواهم ببینم که نگات با نگاهم آمیخته شده... بیا دستمو بگیر... منو با خودت ببر... منو با خودت ببر یه جای دورکه کسی جز من و تو توش نباشه... اونجائی که بشی مال خودم... مال خود خودم... صبر مى کنم مثل همیشه... صبر مى کنم تا هروقت که لازم باشه... صبر مى کنم تا آخر عمرم... صبر مى کنم که بالاخره یه روزی مال من بشی... تو ام صبر کن. باشه؟
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد...
پروانه پس از تولد زيبايت...
تا آخر عمر غرق بيتابي شد...
امروز خیلی خوشحالم... چون تولد عزیزمه...
مهربونم اصلا نمی دونم الان چی باید بگم و این روز قشنگ رو چه جوری باید بهت تبریک بگم... فقط می دونم به خاطر این روز خیلی خوشحالم ولی نمی تونم با کلمات برات توصیفش کنم... دلم ميخواست کنارت بودم اونوقت تولدت رو با هم جشن ميگرفتيم... دلم ميخواست اونروز اونقدرازشادی فرياد میزدم که ديگه صدايی برام نمیموند جز صدای قلبم که برای عشقی بی پايان می تپه...
دلم ميخواد برای امروز، روز تولدت تمام غم ها رو فراموش کنم اما... اما غم دوريت رو چی کار کنم؟هان؟... ميدونی تحمل دوريت خيلي سخت تر از قبل شده!... ميدونی ارزوم ديدنته!... ديدن رنگ صورتت... حالت چشمات... صدای تپش قلب تو سينت... حتی لرزش دستات... نمی دونم، نميدونم چطور بنويسم، چطور بنويسم که تمام احساسم رو بيان کنم و چطور بيان کنم که تمام احساسم رو ببينی... فقط ميدونم تو تمام قلب و روحم و مال خودت كردي... خدايا! خودت می دونی تو دلم چی ميگذره، از چيزی که خودت می دونی من ديگه چی می تونم بگم؟... بيشتر از هر چيز تو عالم دوستش دارم، اينو خودش می دونه؟... بخدا هنوزم وقتی اسمتو می یارم اشک تو چشام جمع می شه... لعنت، لعنت به من، کاش می تونستم اسمتو به زبون بیارم... کاش ميتونستم اینجا اسمتو فریاد ميزدم تا همه بدونن من کیو می خوام... کاش ميذاشتی همه بدونن که من کيو دوست دارم... اره (تک) پسرمغرور قصه هام، اره ميخوام همه بدونن که دوست دارم خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو كني به اندازه همه كلمه ها و حرفهاي دنيا ، شايدم بيشتر... از خدا توی اين روز قشنگ خواستم که اين حس عجيب دوست داشتن رو... اين اسم قشنگ رو... اين دوست خوب و از من نگيره... منو ببخش هديه ای ندارم که قابل تو باشه، اما دلم رو تا ابد، و جانم رو برای هميشه به تو می بخشم... تولدت مبارک...
خب حالا بياين با هم شمعهای روی کيک تولدشو فوت کنيم... ولی صبر کنين اول توی دلتون ارزو کنين هر چی که میخواین... بعدش منم ارزو ميکنم هر چی که ميخوام. آماده اين؟ فوووووتتتتت...
به آرزوهام مي‌رسم اگه تو با من باشي...
انوقت خوشبخت مي‌شم مثل فرشته‌های تو نقاشی.

 

نویسنده : فرشته - ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد