+  

              
دلم از دست تو زمونه گرفته... تو خیلی بی رحمی...خیلی... دلم از توی زمین هم گرفته... رحم نداری؟... دل فریاد مردم بیگناه رومیشنوی؟... چقدرسنگدلی زمین... نگو که نمی دونی...منم
نمی دونم...نمی دونم چی بگم... نمی دونم چی می نویسم... نمی دونم امشب چه حالی دارم فقط ميدونم که ميترسم...از گفتن حرف های دلم میترسم... ازعکس العمل تو که همة زندگیم رومثل کف دستت می دونی میترسم... از تمام رفتن های تو میترسم... امید شیرینم...نازنينم... به چشمام خیره نگاه کن... بگو که چی می بینی؟... میتونی این عشق آتشین رو که داره چشمام رو می سوزونه ببینی؟... شاید تو نميبينی ...اما نه..! نه..! ميبينی شايد به روی خودت نمياری... بيا تو هم بهم بگو توو اون دلت چی ميگذره... چرا معطلی؟... زود باش... این که دیگه فکر کردن نداره...چرا وایسادی منو نگا می کنی؟...داد بزنم تا جوابمو بدی؟... صدات نمی آید... دستات رو به من بده... کجای اين دنيای پهناورهستی که هر چی اسمت رو فریاد می زنم به خودم برمیگرده... بیا بیا بیا بگو که دوستم داری... نازنينم منم دوست دارم... اگر تو قبول کنی... فقط اگر قبول کنی که با من همسفر بشی دلم رو که با ارزش ترین چیز زندگیم هست قربانی ات می کنم... بخداعاشقتم... دیوونتم... مجنونتم... مجنون ترازخودت... چشات بت منه... نگاهت قبلة منه... وجودت بهونة موندن منه... وای که چقدرغرق نگات شدم... دیوونة صدات شدم... انگاری تو هم می دونستی... می دونستم که می دونی دوست دارم... تو نورشبای منی... تو دنیای منی...
آخخخ که دوست دارم اسمت رو فرياد بکشمِ... دوست داشتنت رو داد بزنمِ... مهربونيت رو به همه بگم... که هیچ وقت از من جدا نشی حتی یک لحظه هم ازم دورنشی... اهای با توام ... با توئي كه مي خواي بري... کاش ميدونستی اگه بری حال و هوای غم انگيز دوری از تو اونقدر سنگين و دلتنگ کننده ميشه که با هيچ کلمه ای نميشه توصيفش کرد... کاش ميدونستی باغ غمگين دلم بی تو تنها ميمونه اگر بری... ای كه تو با اراده و اطمينان همسفرم شدی ، و پا به اين جاده های پر فراز زندگی ام گذاشتی تا پايان راه با من باش... منو تنها نذار... ببين گـريه نمي كنم٬ پس نـــرو... ببين آه نمي كـشـم٬ پس بنشين... سفر نكن خورشيدكم... ترك نكن منو٬ نرو... نبودنت مرگه منه... راهيه اين سفر نشو... قدر منو بدون ای يار... ببين غرورم رو تو این سرزمين تنهايی ها شكستی، منو تسليم اون قلب پاك و ازعشقت كردی... منو تو اين دنيای عاشقی دربه دركردی، منو وابسته اون قلب پرازمحبتت كردی... نرو... نذار تنها باشم!...عزيزم... بگو درد دلت رو از همون دوردست ها... حداقل بگوچرا... چرا مي خواي تنها بري؟... بذارمنم باهات بيام با هم بريم به آسمون... با هم بريم اون دور دورا تا آخر كهكشون... بمون تا با هم از حادثه ها بگذريم... پس بيا، بيا با من بمون تا با هم قصه ای ديگه شروع کنيم... دستت رو از من جدا نكن!... منو تو اين جاده های تشنه و پر از درد رها نكن... دستم بگير و برخيز...
 آخخخخخخ زندگی من... اگه بری رفتنت رو به کی بگم ای بي وفا؟... هيچ يادت مياد که چشمای سياهم براي نرفتنت از تو قسم گرفت؟... اشک ريختن... اونقدر باریدن تا دشتها و رودهای تشنه رو سیراب کردن... اما تو حتی نگام هم نکردی... دستم رو نگرفتی... خيلی راحت گفتی"برو برو نمی خوامت... من سنگم... دل ندارم... احساس ندارم..."چقدر با اين حرفات سوختم... خاکسترشدم... شکستم... آخ دلم زیر پات له شد... اما بازهم دوست دارم... آخه تو نمی دونی دلم چقدر دوست داره... هنوز هم وقتی از خواب بلند می شم اولین چیزی که جلوی چشام می یاد عکس توا...
 می دونی! لحظه سفرت لحظه زيبايی نخواهد بود... لحظه ای كه به روی گلبرگ گلی خواهی نشست و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپارخواهی شد و منم دركنارپنجرة بسته خواهم نشست و به نوای غمگين اون گوش خواهم داد و به شبنمی كه عكس چشمای خيسم رو اون افتاده نگاه خواهم كرد!... بذار رو در روت به ایستم و تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم که دوست دارم، بدون كه بيشتراز همه چيز دوست دارم،... باز می نويسم كه دوست دارم... عزيزم خيلی دوست دارم!... تكرار مكرر كلمه دوست دارم رو باز به زبان ميارم تا بيشتر ازهرلحظه ای باوركنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوست دارم...
عزيزم!... به همون اندازه ای که سوختن چوب تو آتش دردناکه دوری از تو برام سخت و زجر آوره... اگه هستی بمون، اگه قراره بری نرو، و اگه رفتی برگرد... بهت احتیاج دارم... خواهش می کنم، تنهام نزار... کمکم کن... کمکم کن از پلی كه بر روی دره های بی محبتی و جدايی وجود داره عبور كنم تا به مقصدم كه خانه دل سرخه توا برسم!... نگام کن... اينهمه سختی و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه تو اين لحظه های عاشقی نشون ازعشق و دوست داشتن من نسبت به توست... اگه تو باور نكنی خدای عاشقا باور داره كه دوست دارم ،…توهم مثل خدا برام عزيزی گرچه اون سوی دنيای، اما قلبت هميشه تو قلب منه و دركنارم ازمحبت و عشق ميتپه و منو زنده نگه داشته... عزيزم آروم باش، به پايان راه فکر کن كه همين دوری خيلی زيباست!...
منو ببخش... منو ببخش اگه آزارت دادم... منو ببخش اگه نمی‌تونم از تو نگاهت بگذرم...
منو ببخش که نمی‌تونم رهات کنم... ببخش اما نرو... اگه بری اون شب توی آسمون يه جشنی بخاطر يه فرشته گرفته ميشه شبی که تموم پله های آسمون رو براش گلبارون خواهند کرد... اخه فرشته عاشقته مثل يه ديوونه اگر كه تو نباشي زنده نميتونه بمونه...
نمی دونم...نمی دونم... نمی دونم... من احتیاج به دستهایی دارم که برای خاطر من به آسمان بلند بشن... به محمد و مسیح و مریم قسم من از محتاج هم محتاج ترم به دعا... من احتیاج به دعا دارم... برام دعا کنيد... دعا کنيد که اون نره.
 
 
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
 
دوباره شب... دوباره سكوت... دوباره تنهايي...
دوباره من و يك دنيا خاطره... دوباره صورتم نم اشك را حس كرد... دوباره  دلم هواي تو رو كرد... كاش مي شد هميشه از تو بنويسم... ميدوني كه فقط دارم واسه تو مينويسم... ميدوني ولي به روي خودت نمياري... مي نويسم... همه اين بي نوشتن ها رو... مي نويسم همه دردها رو... مي نويسم براي تو... مي نويسم از همه روزها همان طور كه بخواهي... همانطور كه تو بخوانی... چه بخوني... چه نخواني... تمام کاغذهای سفيد رو برايت سياه مي كنم... مي نويسم از تمام اون لحظاتي رو كه قراره بي تو سر كنم... بخدا ديگه نميدونم... اصلا حالم خوب نيست... از خودم بدم میاد... حوصله ندارم... دلم می خواد با يکی درد و دل کنم... اره بازم اومدم پيشه تو می دونم این روزها خیلی وقتت رو می گیرم... ولی تو هنوزم صبورو مهربونی و به حرف هام گوش می دی کاش به دادم می رسیدی... دستام میلرزه... نفسم در نمياد... صدای خيس بارون رو ميشنوی؟... آسمونم هم دلش گرفته... آسمون داره اشک می ريزه... آسمون داره گريه ميکنه... انگاراونم انتظار ميکشه... دل اونم داد ميزنه... که اهاييييی غريبه کجايی؟... بيا ببين که دارم ازدوریت اشک ميريزم... ديگه تو نيستی تا اشکام رو از صورتم پاک کنی... و با نوازشهای عاشقانه ات٬ آرامم کنی... ای کاش بر ميگشتی٬ تا از دردهايی که ازنبودن تو بردلم هموار شده حرف بزنم... فرياد بزنم... اما تو رفتی و حتی نخواستی بفهمی که بعد از وداع تو بر سر من چی خواهد اومد... اهای غريبه روز و شب... در خلوت تنهايی٬ چندين بار اسمت رو زير لب زمزمه مي كنم... بذار عاشقانه تر بگم : اين روزها، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده، و امروز من به ياد اون روزها، و در حسرت ديدارت، گريه میکنم... آرزو مي كنم اي كاش مي شد يك بار، تنها يك بار ديگه، تكرار بشه... مي دوني، وقتي قرار نيست تو بيايي، آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكنه... نمي دانم، نمي دانم چی بگم و چگونه بگم ،آيا من همچنان دلتنگ مي مونم ؟ و بازهم نمي دانم، نمي دانم... کاش می گفتی چی کار کنم... چرا اينطوری شد ؟ چرا اصلا شروع شد ؟ تو که ميدونستی قلب من چطوريه؟... مگه تو نميدونستی دلم تاب نداره وقتی بری؟... پس چرا ميری؟ يادته وقتی اومدی، وقتی بهت گفتم دوستت دارم،... چه صادقانه پذیرفتی،... چه فریبنده آغوشم رو برات بازکردم... چه دریا گونه با تو خوش بودم،... چه کودکانه همه چیزم شدی،... چه زود نیازمندت شدم،... و تو چه حقیرانه به خاطر یک کلمه مرا رها کردی... چه ناجوانمردانه واژۀ غریب خداحافظی رو به میان اوردی... چه بی رحمانه بود... آخ که من چه سوختم... ولی هنوزم دوستت دارم غریبه... باور کن بدونه تو من ميشکنم برگرد و نگذار که در انتظار بمیرم... برگرد... بيا و بذار با تو آشنا تر بمونم تو اين غربت عجيب... بيا ميخوام ببرمت يه جای دور... يه جايی که فقط منو تو باشيم... بيا نترس من اونجارو ميشناسم... من قبلا اونجا بودم... اونجا زندگی کردم... اونجا همينجاست توی قلب من... توی وجود من... بيا که قلب کوچولوی  من فقط تو رو ميخواد... بيا و منتظرش نذار... بيا بهش آرامش بده... تو بيا با حرفهای دلنشينت با وجودت بهم آرامشو برگردون... تو بيا بهم بگو اين نگرانيهام بی موردن... بگو که تنهام نميذاری... ميخوام از زبون خودت بشنوم... بگو تا آروم بشم... بگو تا اين دردها از جونم بره بيرون... دلم خيلی تنگه... بيا و به حرفهای دلم گوش کن... ببين فرشته چی ميگه... فرشته دلش غم داره... بيا و اشکامو پاک کن... بيا و سرمو بذار رو قلبت... بيا و نوازشم کن... دلم نوازشهای تو رو ميخواد... بيا... عزيز دلم... همدم من... همزبان من... زيباترين نام... قشنگترين چهره... زيباترين ستاره... خورشيد درخشان من در آسمان شبها... زيباترين شعردرميان تمام شعرهام... عزيز دل من درميان اين همه دلها... قله خوشبختي درميان كوه ها... زندگيم... عشقم... نفسم... بيا... نبودن تو مرگ منه.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

مي دوني؟
کاش يه کلبة جنگلی خيس و باران خورده بود... با يه اتاق گرمه گرم،...
هیچ چراغی هم روشن نباشه... فقط چنتا شمع گوشه گوشه خونه رو روشن کنه٬
بعد همه جا بوي عود... تو باشي، من باشم... درست روبه روی هم... لبام رو ميزارم روی پيشونيت،... بعد تورو بغل میكنم كه نترسی، كه سردت نشه، كه نلرزی...
مي دوني؟
توهم بغلم كردی... فشارت ميدم... اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم درازكردی منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، دو تا دستتم دورمن حلقه كردی... چه نگاه معصومانه ای داشتی...بهت گفتم چشماتو مي بندي؟... گفتي آره، بعد چشماتو بستی... بهت گفتم برام قصه ميگی توو گوشم؟... گفتي آره...، بعدش شروع كردي آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصة عاشقونه وطولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نشدن... مي دونی الان بهترين راه برای خلاص شدن بود؟... شاید امروز وقتی باشه برای وداع... ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟... ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم، تو كه چشماتو بستي،... نميبيني من تيغو از تو جيبم دراوردم،... نمي بيني كه سريع
مي بُرم،... نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو زمين... نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو اينجوري گازمي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو بازنكني و منو نبيني... تو داري قصه ميگي... من دارم دستمو نيگا مي كنم، خون مياد ازش،...
می دوني؟
دستمو گذاشتم رو زانوم، خون از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو چوبا... قشنگه مسيرحركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني ... تو بغلم كردي... مي بيني كه سرد شدم... محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم... مي بيني نا منظم نفس مي كشم... تو دلت ميگي آخيييييیی، نفسش دوباره گرفت... ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم... دوباره منو تو آغوش ميگيری و فشارميدی... ايندفعه محکمتر و گرمترازدفعه های پيش... چه آغوش خوبيه واسه گريه کردن....اما من گريم نمياد و شديدا احساس آرامش ميکنم... احساس ميکنم رو هوام... آروم آروم نوازشم ميکنی و من بيشتر از خودم جدا ميشم... ميبيني ديگه نفس نمیكشم... چشماتو باز مي كني... ميبيني كه من مُردم...
مي دوني؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم...از سرد شدن... از تنهايي مردن... از خون ديدن... اما وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم... مردن خوب بود... آرومه آروم... تو بغض می کنی... یه نگاهی به من می کنی می زنی زیرگریه... عزیزم... گريه نكن ديگه من كه نيستم چشماتو بوس كنم، بهت بگم خوشگل من٬عاشقه چشاتم... گريه نكن خُب،... دلم ميشكنه... دل روح نازكه، نشكونش... خوب؟... خوشحال باش که مردم و راحت شدم... همش دنبال یه فرصت برای فرار بودم تا اینکه این فرصت رو پیدا کردم و رفتم رفتم رفتم... دل ازاين دنيا بريدم... ميخواستم بگم... ميخواستم بهش بگم برای قلب عاشقش ميميرم ولی فرصت نشد... ميخواستم بهش بگم برای قلب بی رحمش ميميرم ولی فرصت نداشتم...ميخواستم بهش بگم... نازنينم من که نشد تا آخرهمسفر تو باشم، اما ببین که چه آسون به پای تو شکستم،... به این دل دیوونه راه گریزو بستم... دلم ميخواد بدونه وقتي كه ناراحته چقدر دلم مي لرزه،... دلم ميخواد بدونه كه تحمل ديدن يه لحظه غمگين بودنش رو ندارم... دلم ميخواد بدونه كه چقدر خنده بهش مياد... دلم ميخواد بدونه كه من هميشه در كنارشم،... دلم ميخواد بدونه كه فقط اون عزيز دل منه... دلم ميخواد همه اينها رو از تو چشمام بخونه،... دلم ميخواد من باشم و اون باشه و يه سرزمين به وسعت عشق... دلم ميخواد باشه، فقط باشه... اما افسوس... اونو ميديدم که نمی دونست چی کار کنه گريه ميکرد و می گفت نمی خوام٬ نمی خوام از پيشم بری بمون خواهش می کنم اما نمی شد!!!! هوا سرد شد يه دفه... لرزيدم... دنيا تاريک شد و اين تاريکی چه زيبا... ناگهان فرشتگان به پروازدراومدن... ترسيدم از اين که از قافله عقب بمونم دويدم... اما با پاهام نبودم... اره بال دراورده بودم احساس سبکی تووجودم بد جوری رخنه کرده بود... يهو تا رسيدم .. قدم اول رو بزارم که یه دفه همه چیز بهم می ریزه... از خواب پريدم... من زنده ام, اما نه... اما آره
(( نفس کشيدم))...
وای٬ چه مرگمه؟... باورکن مدتيه خوابای عجيب وغريب زياد مي بينم...
به خصوص کابوس های وحشتناک... به حدی وحشتناک که وقتی از خواب بيدار می شم تمام بدنم ازشدت وحشت درد می کنه و بدنم از داغی می سوزه... انگارهنوزم تو دنيای اون خوابم... این خواب دیوانه ام کرده٬ دیوانه دیوانه دیوانه یک دیوانه... اما ميدونی... کاش حقيقت داشت... دلم می خواد بميرم... دلم می خواد تو آرامش بميرم... يه مرگ بی صدا... بايد مطمئن طرين راه رو انتخاب کنم... اره... مطمئن ترين راه رو... دلم نمی خواد واسه دلم راه برگشتی بزارم... باور کن!
می دونی؟
شايد فکر کنی ديوونه شدم... اما برای آدمی که هيچ اميدی نداره هيچی مهم نيست... نه حرف تو و نه حرف ديگران... هيچی مهم نيست... دلم می خواد برم... نمی دونم کجا... اما باور کن خودمم خسته شدم... دلم می خواد به همه چيز پشت کنم... به خودم به زندگی... چه فايده داره اين نوشتن ها... چه فايده داره گله کردن... همش دروغ... همش ريا... کلک... حقه بازی... نمی دانم خدا برای چی نگهم داشته... آخه بدرد چی می خورم... هيچی وجود نداره که شادم کنه... دنيا با تمام لذت هاش در برابر چشمام هيچ ارزشی نداره... احساس می کنم هيچ دليل واميدی برای زندگی ندارم... نمی دانم شايد شما هم روزی مثل من بوديد... دلم می خواد گريه کنم... اما اشکهام خشک شدن... سردمه٬سرد سرد سرد...
اما ای تو اگه همة لذتاي زندگي برات بي تفاوت شده... اگر تحمل دورويي و پستي رو نداري... اگر از سياهي خسته شدي...اگر ميخواي پرواز كني... جرآت داشته باش... پرواز كن چشماتو ببند و ديگه بازشون نكن، بخواب و بلند ترين خواب زندگيتو ببين...اره... مرگ... زيباترين قسمت زندگي...
 
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
بازم يه روزديگه داره تموم ميشه و من می نويسم تا تو بخونی... می نويسم تا عزيزترينم
ذره ای ازاونچه که توو دلم می گذره با خبربشه... می نويسم هر چند شايد با خوندن اينها
فکر کنی که ديوونه ام... می نويسم برای کسی که شايد حتی حوصله خوندن نوشته هام
روهم نداشته باشه چه برسه به خودم!!!!!!
ميدونی شب که ميشه تازه يادم ميفته بايد با خدا درد و دل کنم... بايد بهش التماس کنم که خدايا خواهش می کنم فردا به دلش بنداز بياد من باهاش صحبت کنم... ای کاش می دونستی باحضورت چه آرامشی برام به ارمغان مياری و وقتی که نيستی،... وقتی نيستی درو ديواراتاقم ازهمه جاش غم ميباره... نمی دونم چطورتوصيفش کنم... ای کاش الان پيشم بودی... چقدر دلم برات تنگ شده... چقدردلم می خواست بودی و با حضورت آرامش پيدا می کردم... چقدر دلم می خواست احساس می کردم دوستم داری!!!! چقدر دلم می خواست اشک هايی که بی اختيار سرازيرميشن رو دستای مهربون تو٬ پاک کنه... درسته که فاصلمون زياده اما چهره مهربون و چشمای پرمحبتت هميشه اونقدر واضح و دقيق جلوی چشمامه که هيچوقت فکر نمی کنم که از تو دورم... هيچ وقت فکرنمی کنم که پيشم نيستی... تو هميشه توو فکرمنی... از اون مهمتر هميشه توو قلب منی... چه اهميتی داره که خودت واقعا پيش روم باشی يا نه... اين مهمه که زندگيم با حضورهميشگی تو اينقدر پرمعنی و پرازآرامش شده که نگو... ميدونی اصلا دوست داشتن يا نداشتن تو کوچکترين خللی درعشق و محبت من نسبت به تو بوجود نمی اره...اره توو هر ذره ذرهء از وجودم تو رو احساس می کنم و دوست دارم. اما نمی دونم ايا هيچوقت واقعيت اين عشق و دوستی رو فهميدی يا نه؟...
ميدونی هرشب با اين خيال خوش سرمو روی بالشت می ذارم و با لبخند ، اومدنت رو مجسم
می کنم... فقط تو تو تو... توی که هر چی سعی می کنم خودم رو ازت دور کنم بهت نزديک تر ميشم... هرچی سعی ميکنم کمتربهت فکرکنم بيشترتوی ذهن و دلم جا می گيری... تو که مالکه ذهنم شدی و به هرچی که فکر می کنم نهايتش تويی... نمی دونم چرا؟...هی فکر می کنم اگه خودم روعقب بکشم دورتر و دورتر برم برای هر دومون بهتره... شايد اينطوری ديگه نه من باعث آزار و اذيت تو بشم و نه خودم ازغم و دلتنگی عشقت و ازدوری تو بي قراری کنم...
اما عشق چی؟ عشق با ياد تو و با حضور تو معنی پيدا کرده... عشق با تو بوده که تمام وجودم رو روشن کرده... عشقِ تو... مگه من می تونم بدون تو بودن رو تحمل کنم؟... نه!... با نبودن تو من سخت میشکنم... من هنوز بهونه هايی برای فردا دارم... بايد محکمو، قوی باشم... فقط ساعت های زيادی بی قرارم و دلتنگ، همين... اما می دونی يه حسی توی اين خونه هست که نمی ذاره من راحت بنويسم... نميدونم دلم شورمی زنه... برات نگرانم٬ برای تنهاييات، برای بارسنگينی چيزايی که بايد تنهايی به دوش بکشی... بهرحال دوستت دارم هميشه همه جا و درهمه حال...
دلم می خواد که اينو بدونی...
آخ اگه زمان به عقب برمی گشت چقدرما خوشبخت بوديم... لعنت به تقدير...
لعنت به نوشته های روی پيشونی.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک