+  

خدایا ای کاش ازت خواسته بودم که روز تولدم رو با روز مرگم یکی میکردی که شاید اون روز به عنوان هدیه ی تولدم اونو بر سر مزارم می دیدم...
مهربونم روزی که خدا منو می آفرید ازش زمان مرگم رو پرسیدم... میدونی چرا؟... برای اینکه میخواستم قبل از تو بمیرم... قبل از تو برم تو دشت رویاهامون... به سرزمین آفتاب... اونجایی که همیشه یه دلی باشه که با دیدن تو نفساش به شماره بیفته... یه قلبی باشه که برای تو بطپه... یه نگاهی باشه که چشات براش خیلی عزیز باشه... برم اونجا سنگ های عشق رو دوباره یک به یک روی هم بذارم... تا ایندفعه باز خونه ای برات بسازم زیباتر از قبل... وسیع تر... از استخوانام براش ستون بسازم و از پوستم براش سقفی... قلبم رو بشکافم واز گرمی خونش برای شبهای تاریک تنهاییمون آتشی روشن کنم تا همیشه در کنارت بسوزم تا همیشه... اما خدایم از وقتی که فهمید چه ارزویی دارم گذاشت و رفت... من موندم و تنهایی و تو... امید درعین ناامیدی... و بازهم یک آه... آهی بی پایان...آهی از سوز درون... توی زندگی پر از دردم فقط یه چیز ازش خواستم اما صدامو نشنید... راز دل خسته ام رو ندونست... اشکام رو دید... سوختنم و پر پر زدن هام رو تماشا کرد اما هیچی رو باور نکرد... دلم تنگه... خسته ام، خسته ازین آسمون خاکستری... ازین دیوارهای بلند آجری... تا کی باید در تاریکی اتاقم تن به رخوت موسیقی تنهایی رها کنم؟... می دونم که می شنوی... خدایا می بینی؟... حالمو می تونی درک کنی؟... میفهمی؟... میدونم که نمی دونی... تو تنها، خدایی هستی که طعم بندگی رو نمیفهمی... نمی فهمی... نمی فهمی... اصلا نمیدونی زجر چیه... گریه چیه... انتظار چیه... ببینم اصلا تا حالا منتظر موندی؟... تا حالا گریه کردی؟... تا حالا شده کسی رو بخوای؟... شده کسی رو دوست داشته باشی؟... شده بترسی از خودت؟... شده تا حالا بترسی از خدا؟... شده؟ شده؟ شده؟... شده تو حسرت کوچکترین آرزوت بمونی؟... شده.......؟ شده.......؟ شده.......؟ دِ جواب بده، اما نه... میدونم خدا هیچ جوابی نداره که بده... چی داره که بگه... چی میتونه بگه... اون نمیتونه هیچ جوابی بده... یعنی جوابی نداره که بگه... اون نیازی نداره که احتیاجی داشته باشه... که دوست داشته باشه... آرزو داشته باشه... درد داشته باشه... غم داشته باشه... پس نمیتونه هیچ وقت بفهمه ما آدما چی میکشیم... باورم نمی شه که نیستی... ای کاش می شد تمام تنهایی رو می سوزندی و عشق رو میفهمیدی... ای کاش این ثانیه های تلخ بی اون بودن رو به سرعت میگذروندی و لحظه های با او بودن روهرگز تموم نمی کردی... ای کاش این طلسم رو میشکستی تا من میتونستم مهربونم رو ببینم حتی برای یک لحظه ی کوتاه.... فـقـط به اندازه یک دم،... نمی دونم آیـا ایـن ادعای زیادیه؟... ای کاش ناامیدم نکنی... چون اونوقت دیگه ممکنه هیچوقت اینجا نمونم و بخوام پروازم کنم... برم به اونجایی که خیلی وقته اماده و با آغوشی باز انتظارش رو میکشم... خدایا این هم شکست من... ببین... دیگه چه میخوای!.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک