+  

باز هم نيستی !...بازم ازت بی خبرم... بازم رفتی و من موندم و يه دنيا غم و غصه و دلتنگی...
بيا ببين که فرشته بازاز دوریت زانوی غم بغل گرفته...
چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر دوست داشتم الان بودی و با کلام قشنگ و دوست داشتنيت آرومم می کردی... وقتی نيستی از همه جا غم ميباره... آسمون هم دلش گرفته...
گاهی وقتا از فشار غم و دلتنگی و دوريت چه فکرايی می کنم... ديگه دارم ديوونه ميشم...
بخدا خيلی سخته کسی رو دوست داشته باشی... نتونی ببينيش... نه صداشو بشنوی... فقط تنها همدمت يه عکس باشه و بس... خيلی سخته... اخه چطوری می تونم بدون تو بودن رو تحمل کنم؟... توای که اسمت،... يادت و خاطراتت،... خوبی هات،... مهربونی هات،... جزيی از زندگی من شده... توای که، توو تموم روز و شبم،... تموم لحظه ها... توو دل و جان و زندگی من حضور داری،... تو تپش های قلب منی... صدای نفسهای منی... تو قطره های اشک دلتنگی های منی... تو تموم هستی منی... تو نهايت عشق و اميد و آرزويی که خدا تو دنيای کوچيکه من قرار داده... فقط ، تو، تو، تو.... می فهميييييييييی؟.... آخه می خوام اينو بدونی که بيشتر از هر چيزی که توو دنيا هست دوست دارم... بدون که بدونه تو هيچم هيچ...
خدايا آخه من چکار کنم؟... بگو با اين دلتنگی هام چکار کنم؟...
میدونم تو روز به روز بيشتر خودت رو عقب می کشی... شايد هم حق داری... می دونم که لياقت تو و عشقت رو ندارم... می دونم که لياقتش رو ندارم که حتی اسم قشنگت رو به زبون بيارم... اماخواهش می کنم که اجازه بده هميشه دوستت داشته باشم... خوب نمی تونم تو رو دوست نداشته باشم ، نتونستم!... هر کاری کردم نتونستم... بخدا نتونستم حتی مهرت رو از دلم بيرون کنم...
ای همه هستی من،... ای همه وجود من،... ای کسی که تمام وجودم... لحظه هام... نفس هام... همه و همه و همه رو لبريز ازخودت کردی... با من بمون... بمون و ببين که وقتی هستی دلم به آرامش می رسه... بخدا از تو هم هيچ انتظاری ندارم... نمی خوام هيچ کاری بکنی... يا چيزی بگی... فقط بذار دوست داشته باشم... بذار همه احساس و عشقم رو نثارت بکنم... تو ذره ذرهء وجود منی... همه هستی منی... تا ابد عشق و ياد و خاطرت تو دلم جاويدِ... حتی اگه هيچوقت نبينمت... چه باشی و چه نباشی هميشه دوستت دارم... حتی اگه هيچ جايی توو کنج تنهاييت نداشته باشم... می دونی شايد همه سهم من از تو همين دوری و غم و دلتنگی باشه... شايد خدا اينطور می خواد نمی دونم... اما باز دوستت دارم... قربونی یه لحظه ناز اون نگاتم...
اخ اينهمه گفتم و هنوزم هيچی نگفتم هيچی... هرچقدرهم بگم باز فايده نداره... خدا يا، خودت همه چيز رو می دونی چه نيازی به گفتنه منه ديگه؟... خدايا خدايا بدجوری دلم واسش تنگ شده... يه کاری کن امیدم... زندگیم... ماهم... زود برگرده... مواظبش باش... باشه؟
نازنينم از دور ميبوسمت.
 
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
آسمون تابلوایي که از ديواراطاقم آويزونه بازم چند وقته پرازسياهی و غمه اما تو فکرم که قلم به دست بگيرم اولين نشونهای سبز رو به روش بکشم...
اره ميخوام با تمام عشق اونو نقاشي كنم...
اول مي خوام يه کلبه بكشم... ازهمون کلبه هاي چوبی كه تو دوست داری... اونم درست وسط جنگل... با يه شومينه... آتيش... با يه پتو... يه بطری شراب... من، تو... اونقدر نزديک هم باشيم که از حرارت عشقمون دل سرما زدمون روشنايی بگيره...
حالا ميخوام كنار خونه يه حياط بکشم... می خوام دور اون حياط رو یه حصار بکشم که هیچ کس جز من و تو توش نباشه... بعد شبا بریم زیرآسمون رو چمنا بخوابیم و ستاره ها رو بشمریم... چقـــــــــــدر قشنگه... چقــــــــــــــدر بزرگه... خیلی وقته که به آسمون نگاه نکرديم... همونطورکه دستامو تو گرميه دستات گذاشتم... توی بزرگی آسمون غرق میشيم حس میکنيم یه چیزی ته ته های قلبمون داره تکون می خوره... میخواد فریاد بزنه...میخواد بگه " دوستتتتتتتتتتتتتت داره "...
حالا ميخوام يه آسمان بكشم... با يه خورشيد... چونکه خورشيد عشقم چشمای نازتوء... اما نه ميخوام شب بکشم... شب يعنی شب با تو بودن... شب با تو بودن يعنی در آغوش تو آرميدن... خیره شدن توو چشمای جادویی ات... مست شدن... لمست کردن... تو رو احساس کردن...
چقدر داشتن تو قشنگه... وای من خیلی خوشبختم...!
نميدونم شايد اين سرزمين بهشته... توافكارم غرق بودم... به خود اومدم كه... جاده تموم شده بود...
اخ خدايا کاش واقعیت داشت... چرا نميزاری به روياهام برسم؟... چرا اون نبايد مال منشه؟...
ديگه نمی تونم... ديگه بسه... اصلا همش خط خط خط خط خط خط ... کاغذ هم بد جوری لجش در اومده... ناراحته که چرا قلم اون رو برای خط خطی شدن انتخاب کرده... اما می دونی مشکل چيه؟...
دستانم يخ کرد... گیجم... انگارگم شدم... همه چیز سیاهه... تاریکه... مسخره ست... یه ذره آرامش... یه کم سکوت... یه ذره فقط یه ذره آرامش میخوام... بزار يه خورده چشمامو رو هم بزارم... فکر کنم خستم...
شب که ميشه دوباره بيقرارميشم... ميشينم وسط اتاق و باز شروع ميکنم به فکر کردن... دنبال يه همدرد... ولی کمتر کسيه که بفهمه درد من چيه...
ميدونی... موقعی که کسی نیست کنارم بشینه و گوش بده به من... وقتی همدمی نیس... می شینم و می نویسم... می نویسم ومی نویسم... دوست دارم اونقدر بنویسم که کلمه ها تموم بشن... دوست دارم اونقدر بنویسم تا دستام فلج بشن... ازهمه چی می خوام بنویسم... ازهمه چی... اما یه کم که می گذره خسته
می شم... مثل همیشه... دلم ميخواد بخوابم...دلم ميخواد بميرم...
آخ چي مي شد دوباره برگشت به همون نقاشی... ميدونم آسمونم كاغذيه... خورشيدم كاغذيه...
خونم كاغذيه... اما عشقم كاغذی نيست... عزيزه راه دورم بخدا دوست داشتنم كاغذی نيست... بذار تنها كسي باشم كه دوستت داره... اين همه ي چيزي كه مي خواهم... تو را مي خواهم... فقط تو را مي خواهم... کاش پيشم بودی... کاش فاصله ای نبود... اونوقت فرشته اي رو كه دلتنگش هستی توو اون شبهاي سرد و غمگينت به سويت ميومد... آرومت ميكرد... ميبردتت توو همون کلبيه چوبی که دوست داری... با شومينه... خودت ايبجوری ميخواستی يادته؟

نویسنده : فرشته - ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 
 
کی مهم نيست... اما رفتی... چه تيره و تار... چه غم انگيز...
الان که دارم می نويسم مخاطب من دلم هست و توی غايب... ای کاش این صاحب حس پیشم بود...
اي ازمن دور به دل نزديکم،... اي همه اميدم،... دلم مي خواست اينجا بودی تا باهات حرف میزدم... ميخوام فرياد بزنم... ميخوام اين حنجره رو پاره كنم... نميدونم از كجا بگم... همشو باهم بگم يا جدا جدا بگم؟... اصلا از درد دل برات میگم... میگم كه هنوز چشم براتم... دارم ديوونه ميشم...
يادت مي ياد روزی که میرفتي من موندم با يه دل پردرد... يادت مي ياد بهت گفتم بمون...
اما تو گفتي بايد رفت نميشه موند... يادت مي ياد گفتم باشه هر چي تو بگی، اما قول بده برگردی...
منم عاشقونه منتظرت میمونم... خنديدي و گفتی: فرشته ديوونه ای... نگو عاشقتم... ميگی نگو... باشه
نميگم... و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقتم...
اخ کاش از دلم خبر داشتی... نگاه کن... همين گوشه... اين گوشه رو ميگم، کجا رو نگاه ميکنی ؟... همين گوشه از دلمو ميگم... ببين که به خاطر نبودنت، تنگ شده... وای که دلم چه آرزوهایی داشت... آروزهايی که هيچ وقت به اونها نخواهم رسيد... شايد ايندفعه از آرزوهام گوری بسازم تا عمق وجود... وجودی که با نداشتن تو مرگه منه... آه چه غم انگيز ميشه روز مرگم... اما بايد وانمود كنم كه مرگ مثل هم آغوشي با تو لذت بخشه...
اما ميدونی از چی دلگيرم؟... دلم می خواست دستام به دستات برسه بعد بميرم... دلم
می خواست لبام به لبات بخوره بعد بميرم... دلم می خواست سرم و بزارم رو شونهات چشامو
ببندم حست کنم٫ بعد بميرم... دلم می خواست بهم بگی عاشقمی٫ دوستم داری بعد بميرم...
می فهمی؟؟؟؟؟؟
وای دلم می خواد٫ داد بکشم... داد بکشم... بگم فقط مال منی... صدای آواز منی... بگم که
 آغوش منی... صدای خاموش منی... برای فرياد دلم تو نورخاموش منی... کاشکی الان اينجا بودی و می ديدی حال و روزمو... کاشکی الان اينجا بودی و می ديدی اشکای چشممو...
تورو خدا زود برگرد ای غریبه باشه؟... من چشم براتم... رفتی سفر به سلامت مهربونم...
عشق من بدرقه راهت... خدا و نگاه همیشه نگران من به همراهت... فقط زود بيا... باشه؟...
کاش بياد مسافر هر کی که سفر کرده... کاش زود بياد تا يه دل و از دلهره در بياره... خداحافظ
ای تمام سفر کرده هامون... کاش خدا بفرسته اونارو دوباره برامون...
 
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک