+  

من اومدم... تو اومدی... اما بازم رفتی...
باز با عجله بار سفرو بستی و من و تنها گذاشتی... دوباره من موندم و يه دنيا خاطره،... من موندم و تنهايی،... من موندم و يه ساعتی که ازصبح تا خود شب تيک تاک ميکنه و معلوم نيست چه جوری می گذره... تمام روزو لرزيدم... بي تو بودم... آروم نمي گرفتم... سردم بود... ويرون شده بودم... كاش مي تونستم سرم رو روی سينت پنهون میكردم... اما انگارنمیشد... خوب چاره ای نيست، هست؟... همش که نمی شه پيش من باشی... فقط همين که بدونم به يادم هستی و يادت نرفته که منتظرت نشستم و ثانيه ها و دقيقه ها رو ساعتها رو فقط به عشق اينکه زمان ديدنت برسه سپری می کنم برام بسه... با دلتنگی و ناراحتی نديدنتم يه جوری کنار ميام... سخته اما جز اين چاره ای ندارم... فقط يادت نره که يکی اينجا هميشه چشم براته... منتظره که تو باز بیای و در دل خونشو بزنی و بگی که می خوای مهمونم کلبة دلش بشی...
 اما مهربونم نميدونم چرا بعضی وقتا حس ميکنم شاید تورو برای همیشه از دست بدم... يا شاید دیگه هرگز نتونم ببینمت... يا نتونم دستات رو بگیرم... نوازشت کنم... نگاهت رو تو عمق نگام ببینم... گرمای وجودت رو حس کنم... اما نه!... امکان نداره... اخه مگه میشه... نه نه نه نه... بهتره سریع این فکرا رو از سرم بیرون بریزم... اينا همش فکرای پوچه... خودت ميدونی اگه تو نباشی وجود من اصلاٌ یعنی هیچ... میفهمی؟... اما خوب بازم ازگفتن حرف های دلم ميترسم... می ترسم از دستت بدم...
ميدونم هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم... میدونم ناراحت میشی اما بازاجازه بده که یه بار دیگه هم بپرسم... باشه؟... منو تنها نمیذاری که؟هان؟... بگو که هميشه با منی... بگو که دوسم داری... بگو که دوست داری صدای ضربان قلبی رو که به خاطر تو می تپه بشنوی... فقط بخاطره تو...بگو... بگو درست مثل همون شبايی که من واست اعتراف کردم که دوست دارم... مثل همون شبايی که بهم گفتی دوستم داری... وای که چه لذتی داره این دوستت دارم ها... وای عجب شبی بود يادته؟... اونشب که من و تو توو خيالمون تنها بودیم... رفتيم تو رويا يادته؟... لبهام رو ساعتها رو گرمی لبهايت گره داده بودی... بدنت از حرارت عشق می سوخت... دستام رو تو دستات گرفته بودی و عاشقانه روی لبایت گذاشته بودی... چقدر از وجود لبهاى آتشينت که گونه هام رو میسوزوند خجالت کشيدم... قلبم رو از سینه ام دراوردی با هر قدرتی که داشتی توو دستات گرفتی... ديدی که ذره ذره ام وجودم از لابلای انگشتانت فرو می ريخت... ديدی كه تمام وجودم خواسته و ناخواسته بودنت رو تمنا مى كرد... ديدی که احساسم كردی... نگاه عاشقم رو ديدی و دوستت دارم هاى مداوم قلبم رو شنیدی و لبهاى سوزان و عاشقم رو احساس كردى... حالا هم مى خواهم بيايى و بمونى و بدونى كه هرگز و هيچ وقت و هيچ كجاى دنيا هيچ كسى مثل من عاشق پيدا نميشه که اينجوری وجودت رو التماس کنه... قلبش اينگونه برايت بتپه... و عاشقانه دوستت داشته باشه...
 بيا گلم... بيا که فرشته بی تو هيچه... باور کن قسم ميخورم به روی ماه تو... به نگاه بیگناه تو که عاشق اون وجودتم... و بدون عشق من به تو هرگز انتها نخواهد داشت.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک