+  

شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد...
پروانه پس از تولد زيبايت...
تا آخر عمر غرق بيتابي شد...
امروز خیلی خوشحالم... چون تولد عزیزمه...
مهربونم اصلا نمی دونم الان چی باید بگم و این روز قشنگ رو چه جوری باید بهت تبریک بگم... فقط می دونم به خاطر این روز خیلی خوشحالم ولی نمی تونم با کلمات برات توصیفش کنم... دلم ميخواست کنارت بودم اونوقت تولدت رو با هم جشن ميگرفتيم... دلم ميخواست اونروز اونقدرازشادی فرياد میزدم که ديگه صدايی برام نمیموند جز صدای قلبم که برای عشقی بی پايان می تپه...
دلم ميخواد برای امروز، روز تولدت تمام غم ها رو فراموش کنم اما... اما غم دوريت رو چی کار کنم؟هان؟... ميدونی تحمل دوريت خيلي سخت تر از قبل شده!... ميدونی ارزوم ديدنته!... ديدن رنگ صورتت... حالت چشمات... صدای تپش قلب تو سينت... حتی لرزش دستات... نمی دونم، نميدونم چطور بنويسم، چطور بنويسم که تمام احساسم رو بيان کنم و چطور بيان کنم که تمام احساسم رو ببينی... فقط ميدونم تو تمام قلب و روحم و مال خودت كردي... خدايا! خودت می دونی تو دلم چی ميگذره، از چيزی که خودت می دونی من ديگه چی می تونم بگم؟... بيشتر از هر چيز تو عالم دوستش دارم، اينو خودش می دونه؟... بخدا هنوزم وقتی اسمتو می یارم اشک تو چشام جمع می شه... لعنت، لعنت به من، کاش می تونستم اسمتو به زبون بیارم... کاش ميتونستم اینجا اسمتو فریاد ميزدم تا همه بدونن من کیو می خوام... کاش ميذاشتی همه بدونن که من کيو دوست دارم... اره (تک) پسرمغرور قصه هام، اره ميخوام همه بدونن که دوست دارم خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو كني به اندازه همه كلمه ها و حرفهاي دنيا ، شايدم بيشتر... از خدا توی اين روز قشنگ خواستم که اين حس عجيب دوست داشتن رو... اين اسم قشنگ رو... اين دوست خوب و از من نگيره... منو ببخش هديه ای ندارم که قابل تو باشه، اما دلم رو تا ابد، و جانم رو برای هميشه به تو می بخشم... تولدت مبارک...
خب حالا بياين با هم شمعهای روی کيک تولدشو فوت کنيم... ولی صبر کنين اول توی دلتون ارزو کنين هر چی که میخواین... بعدش منم ارزو ميکنم هر چی که ميخوام. آماده اين؟ فوووووتتتتت...
به آرزوهام مي‌رسم اگه تو با من باشي...
انوقت خوشبخت مي‌شم مثل فرشته‌های تو نقاشی.

 

نویسنده : فرشته - ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک