+  

 
 
 
اینجا روی همه چیز گرد گرفته انگار... فقط یه چند روزی ننوشتماااااا... اگه درست یادم باشه هومممم... چند وقت گذشته؟ می دونی؟... آره چند وقت بود که نبودم نه اینکه نبودم، بودم اما، اما، اصلا بی خیال دوست ندارم الان ماشین حساب بردارم و حساب کنم که ببینم چندوقت بودم یا نبودم... به هر حال الان اینجامو می ذارم کلمات دوباره جاری بشن روی کاغذ... می ذارم که ذهنم دوباره پر بکشه بیاد پیشه تو،... تو؟... آره تو، اما ببینم اصلا هیچ فکر کردی که چرا فقط دارم برای تو می نویسم... ولی چرا باید برای تو بنویسم؟... اصلا ببینم تو خودت تا به حال برام قلم به دستت گرفتی؟... یا تا به حال به من فکر کردی؟... نه خداییش فکر کردی... اصلا بگو ببینم منو میشناسی؟... من چیم برات؟... برای چی اومدم؟... برای چی باهات موندم؟ هان؟!... هیچ کدوم رو نمی دونی، میدونی!... اصلا آیـــــا مـــــی دونــــــی کـــــــه، آی آی آی ببین افکارام رو به کجا کشوندی... می خواستم بنویسم ولی تو فکرم رو دور کردی ازون چیزی که میخواستم بگم هی هی هی... فعلا بیخیال این حرفا... راستی ببینم میدونی که امروز چندمه هان؟... تقویم شهریورو نشون میده... و شهریور یعنی روز تولدت...
عزیزه یکی یدونم، خوب من، بهونه ی بودنم، همه وجودم تولدت مبارک... کاش میدونستی چقدر هیجان و شادی توو قلبم انباشته شده... کاش میدونستی که همیشه در آرزوی دیدنت لحظه لحظه ی عمرم رو با یادت میگذرونم... واسه توئی که هر روز با تنها شدنم به تو نزدیک تر می شم... توئی که سال هاست در آرزوی داشتنت خیال میبافم تا زنده بمونم... آره من خیال و رویا میبافم تا بتونم باز ادامه بدم... رویا میبافم تا امشب هم تولدت رو تو ذهنم جشن بگیرم، میخوام با یادت روی پنجه ی پاهام بلندشمو اونوقت اونقدر تو ذهنم با تو برقصم که پاهام درد بگیرن... دلم میخواد امشب تمام ستاره هارو بغل بغل به آسمون چشات دعوت کنم... تمام شکوفه های قبل از تولدت رو که روییدن رو بچینم و زیر قدمهات بریزم تا باز هم بدونی که من عاشقترینم... تک پسر مغرور قصه هام لبخند کوچکی که رو لبانم نقش بسته هدیه ای به تو مهربونم که مایهء شادی منی...
نفسم تولدت مبارک.
نویسنده : فرشته - ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک