شايد اينبار آخرين شانسم باشه .الان اونقدر گيجم که نميدونم که دارم چکار ميکنم.
اصلا نميدونم.
اگه اشکام نبود برات بهتر مينوشم. اگه پيشت بودم تو چشات نگاه ميکردم که عمق
احساسمو درک کنی.
اگه فقط بشه که يکبار تو آغوشت يک دل سير گريه کنم بهتر ميفهمی که چقدر تنهام.
من نميدونم چرا تو دل تاريکی شب وقتی که آسمون پر از ستاره ميشه ،
نفسم تو سينم حبس ميشه و دلتنگيام بهم هجوم مياره
و ميخواد همه سينمو بشکافه که برات دوست داشتنو فرياد بزنه
اما از وقتی تو رفتی از آرزوهايم برای خود قفسی ساختم....
آروزهايی که هيچ وقت به آنها نخواهم رسيد...
دگر نه اميدی به وصال دارم....نه اميدی به مردن....
دلم ميخواست عاشقت باشم....
دلم ميخواست يه عشق بی پايان به پات بريزم....
يه عشق جدايی ناپذير....
دلم ميخواست تا ابد پا به پات بيام....
اما نگذاشتی بهت برسم.....
او نفهميد که من عاشقانه می پرستمش.....!
گمان می کردم در راه عشق همسفرم خواهد بود ولی نيمه ی راه تنهايم گذاشت!
رفت و من هنوز در نيمه راه به انتظار نشسته ام.....
منتظرت نشسته ام ای کاش که....
اه....
بگذريم.... !!!!!!!!