بازم يه روزديگه داره تموم ميشه و من می نويسم تا تو بخونی... می نويسم تا عزيزترينم
ذره ای ازاونچه که توو دلم می گذره با خبربشه... می نويسم هر چند شايد با خوندن اينها
فکر کنی که ديوونه ام... می نويسم برای کسی که شايد حتی حوصله خوندن نوشته هام
روهم نداشته باشه چه برسه به خودم!!!!!!
ميدونی شب که ميشه تازه يادم ميفته بايد با خدا درد و دل کنم... بايد بهش التماس کنم که خدايا خواهش می کنم فردا به دلش بنداز بياد من باهاش صحبت کنم... ای کاش می دونستی باحضورت چه آرامشی برام به ارمغان مياری و وقتی که نيستی،... وقتی نيستی درو ديواراتاقم ازهمه جاش غم ميباره... نمی دونم چطورتوصيفش کنم... ای کاش الان پيشم بودی... چقدر دلم برات تنگ شده... چقدردلم می خواست بودی و با حضورت آرامش پيدا می کردم... چقدر دلم می خواست احساس می کردم دوستم داری!!!! چقدر دلم می خواست اشک هايی که بی اختيار سرازيرميشن رو دستای مهربون تو٬ پاک کنه... درسته که فاصلمون زياده اما چهره مهربون و چشمای پرمحبتت هميشه اونقدر واضح و دقيق جلوی چشمامه که هيچوقت فکر نمی کنم که از تو دورم... هيچ وقت فکرنمی کنم که پيشم نيستی... تو هميشه توو فکرمنی... از اون مهمتر هميشه توو قلب منی... چه اهميتی داره که خودت واقعا پيش روم باشی يا نه... اين مهمه که زندگيم با حضورهميشگی تو اينقدر پرمعنی و پرازآرامش شده که نگو... ميدونی اصلا دوست داشتن يا نداشتن تو کوچکترين خللی درعشق و محبت من نسبت به تو بوجود نمی اره...اره توو هر ذره ذرهء از وجودم تو رو احساس می کنم و دوست دارم. اما نمی دونم ايا هيچوقت واقعيت اين عشق و دوستی رو فهميدی يا نه؟...
ميدونی هرشب با اين خيال خوش سرمو روی بالشت می ذارم و با لبخند ، اومدنت رو مجسم
می کنم... فقط تو تو تو... توی که هر چی سعی می کنم خودم رو ازت دور کنم بهت نزديک تر ميشم... هرچی سعی ميکنم کمتربهت فکرکنم بيشترتوی ذهن و دلم جا می گيری... تو که مالکه ذهنم شدی و به هرچی که فکر می کنم نهايتش تويی... نمی دونم چرا؟...هی فکر می کنم اگه خودم روعقب بکشم دورتر و دورتر برم برای هر دومون بهتره... شايد اينطوری ديگه نه من باعث آزار و اذيت تو بشم و نه خودم ازغم و دلتنگی عشقت و ازدوری تو بي قراری کنم...
اما عشق چی؟ عشق با ياد تو و با حضور تو معنی پيدا کرده... عشق با تو بوده که تمام وجودم رو روشن کرده... عشقِ تو... مگه من می تونم بدون تو بودن رو تحمل کنم؟... نه!... با نبودن تو من سخت میشکنم... من هنوز بهونه هايی برای فردا دارم... بايد محکمو، قوی باشم... فقط ساعت های زيادی بی قرارم و دلتنگ، همين... اما می دونی يه حسی توی اين خونه هست که نمی ذاره من راحت بنويسم... نميدونم دلم شورمی زنه... برات نگرانم٬ برای تنهاييات، برای بارسنگينی چيزايی که بايد تنهايی به دوش بکشی... بهرحال دوستت دارم هميشه همه جا و درهمه حال...
دلم می خواد که اينو بدونی...
آخ اگه زمان به عقب برمی گشت چقدرما خوشبخت بوديم... لعنت به تقدير...
لعنت به نوشته های روی پيشونی.