مي دوني؟
کاش يه کلبة جنگلی خيس و باران خورده بود... با يه اتاق گرمه گرم،...
هیچ چراغی هم روشن نباشه... فقط چنتا شمع گوشه گوشه خونه رو روشن کنه٬
بعد همه جا بوي عود... تو باشي، من باشم... درست روبه روی هم... لبام رو ميزارم روی پيشونيت،... بعد تورو بغل میكنم كه نترسی، كه سردت نشه، كه نلرزی...
مي دوني؟
توهم بغلم كردی... فشارت ميدم... اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم درازكردی منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، دو تا دستتم دورمن حلقه كردی... چه نگاه معصومانه ای داشتی...بهت گفتم چشماتو مي بندي؟... گفتي آره، بعد چشماتو بستی... بهت گفتم برام قصه ميگی توو گوشم؟... گفتي آره...، بعدش شروع كردي آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصة عاشقونه وطولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نشدن... مي دونی الان بهترين راه برای خلاص شدن بود؟... شاید امروز وقتی باشه برای وداع... ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟... ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم، تو كه چشماتو بستي،... نميبيني من تيغو از تو جيبم دراوردم،... نمي بيني كه سريع
مي بُرم،... نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو زمين... نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو اينجوري گازمي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو بازنكني و منو نبيني... تو داري قصه ميگي... من دارم دستمو نيگا مي كنم، خون مياد ازش،...
می دوني؟
دستمو گذاشتم رو زانوم، خون از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو چوبا... قشنگه مسيرحركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني ... تو بغلم كردي... مي بيني كه سرد شدم... محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم... مي بيني نا منظم نفس مي كشم... تو دلت ميگي آخيييييیی، نفسش دوباره گرفت... ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم... دوباره منو تو آغوش ميگيری و فشارميدی... ايندفعه محکمتر و گرمترازدفعه های پيش... چه آغوش خوبيه واسه گريه کردن....اما من گريم نمياد و شديدا احساس آرامش ميکنم... احساس ميکنم رو هوام... آروم آروم نوازشم ميکنی و من بيشتر از خودم جدا ميشم... ميبيني ديگه نفس نمیكشم... چشماتو باز مي كني... ميبيني كه من مُردم...
مي دوني؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم...از سرد شدن... از تنهايي مردن... از خون ديدن... اما وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم... مردن خوب بود... آرومه آروم... تو بغض می کنی... یه نگاهی به من می کنی می زنی زیرگریه... عزیزم... گريه نكن ديگه من كه نيستم چشماتو بوس كنم، بهت بگم خوشگل من٬عاشقه چشاتم... گريه نكن خُب،... دلم ميشكنه... دل روح نازكه، نشكونش... خوب؟... خوشحال باش که مردم و راحت شدم... همش دنبال یه فرصت برای فرار بودم تا اینکه این فرصت رو پیدا کردم و رفتم رفتم رفتم... دل ازاين دنيا بريدم... ميخواستم بگم... ميخواستم بهش بگم برای قلب عاشقش ميميرم ولی فرصت نشد... ميخواستم بهش بگم برای قلب بی رحمش ميميرم ولی فرصت نداشتم...ميخواستم بهش بگم... نازنينم من که نشد تا آخرهمسفر تو باشم، اما ببین که چه آسون به پای تو شکستم،... به این دل دیوونه راه گریزو بستم... دلم ميخواد بدونه وقتي كه ناراحته چقدر دلم مي لرزه،... دلم ميخواد بدونه كه تحمل ديدن يه لحظه غمگين بودنش رو ندارم... دلم ميخواد بدونه كه چقدر خنده بهش مياد... دلم ميخواد بدونه كه من هميشه در كنارشم،... دلم ميخواد بدونه كه فقط اون عزيز دل منه... دلم ميخواد همه اينها رو از تو چشمام بخونه،... دلم ميخواد من باشم و اون باشه و يه سرزمين به وسعت عشق... دلم ميخواد باشه، فقط باشه... اما افسوس... اونو ميديدم که نمی دونست چی کار کنه گريه ميکرد و می گفت نمی خوام٬ نمی خوام از پيشم بری بمون خواهش می کنم اما نمی شد!!!! هوا سرد شد يه دفه... لرزيدم... دنيا تاريک شد و اين تاريکی چه زيبا... ناگهان فرشتگان به پروازدراومدن... ترسيدم از اين که از قافله عقب بمونم دويدم... اما با پاهام نبودم... اره بال دراورده بودم احساس سبکی تووجودم بد جوری رخنه کرده بود... يهو تا رسيدم .. قدم اول رو بزارم که یه دفه همه چیز بهم می ریزه... از خواب پريدم... من زنده ام, اما نه... اما آره
(( نفس کشيدم))...
وای٬ چه مرگمه؟... باورکن مدتيه خوابای عجيب وغريب زياد مي بينم...
به خصوص کابوس های وحشتناک... به حدی وحشتناک که وقتی از خواب بيدار می شم تمام بدنم ازشدت وحشت درد می کنه و بدنم از داغی می سوزه... انگارهنوزم تو دنيای اون خوابم... این خواب دیوانه ام کرده٬ دیوانه دیوانه دیوانه یک دیوانه... اما ميدونی... کاش حقيقت داشت... دلم می خواد بميرم... دلم می خواد تو آرامش بميرم... يه مرگ بی صدا... بايد مطمئن طرين راه رو انتخاب کنم... اره... مطمئن ترين راه رو... دلم نمی خواد واسه دلم راه برگشتی بزارم... باور کن!
می دونی؟
شايد فکر کنی ديوونه شدم... اما برای آدمی که هيچ اميدی نداره هيچی مهم نيست... نه حرف تو و نه حرف ديگران... هيچی مهم نيست... دلم می خواد برم... نمی دونم کجا... اما باور کن خودمم خسته شدم... دلم می خواد به همه چيز پشت کنم... به خودم به زندگی... چه فايده داره اين نوشتن ها... چه فايده داره گله کردن... همش دروغ... همش ريا... کلک... حقه بازی... نمی دانم خدا برای چی نگهم داشته... آخه بدرد چی می خورم... هيچی وجود نداره که شادم کنه... دنيا با تمام لذت هاش در برابر چشمام هيچ ارزشی نداره... احساس می کنم هيچ دليل واميدی برای زندگی ندارم... نمی دانم شايد شما هم روزی مثل من بوديد... دلم می خواد گريه کنم... اما اشکهام خشک شدن... سردمه٬سرد سرد سرد...
اما ای تو اگه همة لذتاي زندگي برات بي تفاوت شده... اگر تحمل دورويي و پستي رو نداري... اگر از سياهي خسته شدي...اگر ميخواي پرواز كني... جرآت داشته باش... پرواز كن چشماتو ببند و ديگه بازشون نكن، بخواب و بلند ترين خواب زندگيتو ببين...اره... مرگ... زيباترين قسمت زندگي...