دوباره شب... دوباره سكوت... دوباره تنهايي...
دوباره من و يك دنيا خاطره... دوباره صورتم نم اشك را حس كرد... دوباره  دلم هواي تو رو كرد... كاش مي شد هميشه از تو بنويسم... ميدوني كه فقط دارم واسه تو مينويسم... ميدوني ولي به روي خودت نمياري... مي نويسم... همه اين بي نوشتن ها رو... مي نويسم همه دردها رو... مي نويسم براي تو... مي نويسم از همه روزها همان طور كه بخواهي... همانطور كه تو بخوانی... چه بخوني... چه نخواني... تمام کاغذهای سفيد رو برايت سياه مي كنم... مي نويسم از تمام اون لحظاتي رو كه قراره بي تو سر كنم... بخدا ديگه نميدونم... اصلا حالم خوب نيست... از خودم بدم میاد... حوصله ندارم... دلم می خواد با يکی درد و دل کنم... اره بازم اومدم پيشه تو می دونم این روزها خیلی وقتت رو می گیرم... ولی تو هنوزم صبورو مهربونی و به حرف هام گوش می دی کاش به دادم می رسیدی... دستام میلرزه... نفسم در نمياد... صدای خيس بارون رو ميشنوی؟... آسمونم هم دلش گرفته... آسمون داره اشک می ريزه... آسمون داره گريه ميکنه... انگاراونم انتظار ميکشه... دل اونم داد ميزنه... که اهاييييی غريبه کجايی؟... بيا ببين که دارم ازدوریت اشک ميريزم... ديگه تو نيستی تا اشکام رو از صورتم پاک کنی... و با نوازشهای عاشقانه ات٬ آرامم کنی... ای کاش بر ميگشتی٬ تا از دردهايی که ازنبودن تو بردلم هموار شده حرف بزنم... فرياد بزنم... اما تو رفتی و حتی نخواستی بفهمی که بعد از وداع تو بر سر من چی خواهد اومد... اهای غريبه روز و شب... در خلوت تنهايی٬ چندين بار اسمت رو زير لب زمزمه مي كنم... بذار عاشقانه تر بگم : اين روزها، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده، و امروز من به ياد اون روزها، و در حسرت ديدارت، گريه میکنم... آرزو مي كنم اي كاش مي شد يك بار، تنها يك بار ديگه، تكرار بشه... مي دوني، وقتي قرار نيست تو بيايي، آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكنه... نمي دانم، نمي دانم چی بگم و چگونه بگم ،آيا من همچنان دلتنگ مي مونم ؟ و بازهم نمي دانم، نمي دانم... کاش می گفتی چی کار کنم... چرا اينطوری شد ؟ چرا اصلا شروع شد ؟ تو که ميدونستی قلب من چطوريه؟... مگه تو نميدونستی دلم تاب نداره وقتی بری؟... پس چرا ميری؟ يادته وقتی اومدی، وقتی بهت گفتم دوستت دارم،... چه صادقانه پذیرفتی،... چه فریبنده آغوشم رو برات بازکردم... چه دریا گونه با تو خوش بودم،... چه کودکانه همه چیزم شدی،... چه زود نیازمندت شدم،... و تو چه حقیرانه به خاطر یک کلمه مرا رها کردی... چه ناجوانمردانه واژۀ غریب خداحافظی رو به میان اوردی... چه بی رحمانه بود... آخ که من چه سوختم... ولی هنوزم دوستت دارم غریبه... باور کن بدونه تو من ميشکنم برگرد و نگذار که در انتظار بمیرم... برگرد... بيا و بذار با تو آشنا تر بمونم تو اين غربت عجيب... بيا ميخوام ببرمت يه جای دور... يه جايی که فقط منو تو باشيم... بيا نترس من اونجارو ميشناسم... من قبلا اونجا بودم... اونجا زندگی کردم... اونجا همينجاست توی قلب من... توی وجود من... بيا که قلب کوچولوی  من فقط تو رو ميخواد... بيا و منتظرش نذار... بيا بهش آرامش بده... تو بيا با حرفهای دلنشينت با وجودت بهم آرامشو برگردون... تو بيا بهم بگو اين نگرانيهام بی موردن... بگو که تنهام نميذاری... ميخوام از زبون خودت بشنوم... بگو تا آروم بشم... بگو تا اين دردها از جونم بره بيرون... دلم خيلی تنگه... بيا و به حرفهای دلم گوش کن... ببين فرشته چی ميگه... فرشته دلش غم داره... بيا و اشکامو پاک کن... بيا و سرمو بذار رو قلبت... بيا و نوازشم کن... دلم نوازشهای تو رو ميخواد... بيا... عزيز دلم... همدم من... همزبان من... زيباترين نام... قشنگترين چهره... زيباترين ستاره... خورشيد درخشان من در آسمان شبها... زيباترين شعردرميان تمام شعرهام... عزيز دل من درميان اين همه دلها... قله خوشبختي درميان كوه ها... زندگيم... عشقم... نفسم... بيا... نبودن تو مرگ منه.