خدایا سلام... آره بازم منم... همون ديونة هميشگی... اخه ميدونی هر چی فکر کردم با کی درد دل کنم عقلم به جایی نرسید به اين خاطرامدم پيش تو...
تويي که ا ونقدرقصه هامو شنيدي که هنوز شروع نکرده ، مي دوني مي خوام چي بگم...
وای خدا جون... چه سرده... چه قرمزه... انگاری داری خون گريه مي كنی اما نه شايد جگرمنه خراش برداشته كه اينطوری خون از آسمون می باره...
هان؟چی؟... نپرس، نپرس چرا که هیچی نمی دونم... هرچند بذاربگم... بگم که چی شده...بازم شروع کنم ؟... بگم از چي خسته شدم ؟... بگم چه حسی دارم؟... ديگه کم کم دارم به وجودت توهم شک ميکنم... مگه نميگن تو کريمی٬ حکيمی پس چرا اين همه ازيت ميکنی؟ هان؟... باور کن میترسم... همة ترسم از این بود که تو... تو این طوری نخوای... اخه چه جوری بگم... می دونی چی دارم میگم؟... خدا جونم اصلا بيا پيشم... می خوام مثل همیشه احساس کنم کنارمی... اما نباید تو رو فقط واسه خودم بخوام تو ماله همه هستی... اما منم تنها نذار باشه؟... من گاهی تنهام، خیلی تنها... اونهایی هم که اینجان عوضه اينکه به درد دلم گوش کنن یه جورایی دلم رو میشکنن... واسه همین اومدم تا برای تو بنویسم... مثل قدیما... يادته؟... میدونی فقط تو خبرداری که الان تو دل من چی ميگذره... يه چیزی تو قلب من داره نا آرومی میکنه... تو این تلاطم رو یادش دادی، ندادی؟... نور تازه ای رو توو تاریکی زندگی ام جریان دادی٬ ندادی؟... منو وابسته اون نورکردی...
اما خدايا تو گفتی: "انتظار... دلواپسی... دلتنگی... سکوت... تنهايی... بغض... گريه... آرزو... اميد... رويا... عشق همه اين چيزها رو با خودش داره...عاشق شدن آسونه... ولی عاشق موندن کار هر کسی نيست... ادمها وقتی عاشق میشن عشقشون رو فریاد ميزنن اره عشقشون رو تو اسمون داد میزنن... اما فرشته تو چی؟"...
من؟! من؟!... اره راست ميگی خدا جونم... وقتی من عاشق شدم یه مهر سکوت گذاشتی روی دهنم... اما خدايا باز ديدی که عاشقشم... ديدی که حاضرم به خاطرتش جون بدم...غرق بشم تو نگاش... تو که دیدی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستش دارم...
پس چرا باز بهم شک کردی ازم پرسيدی "فرشته عشق یعنی مستی و دیوانگی... یعنی سوختن یا ساختن... زندگی رو باختن... انتظار و انتظار... ميخوايش؟"... گفتم اره؟... گفتی:" اصلا ميتوني عشق رو هجيش كني؟... بلدي بخشش كني؟... اصلا ميدوني چند بخشه؟... اصلا ميدوني چند حرفه؟... اصلا به سنت مي خوره؟"... گفتم اره اره اره اره ميدونم همرو ميدونم... گفتی:" باشه عشق رو بهت ميدم اما بايد حسش كني بايد قلبت بعضي موقعه ها واسش تند بزنه بايد چشمات واسش تر شه... ولي بازم يه چيزي ميمونه... اونم موقعه اي كه مجبوري ازش جدا شی... مجبوري تنهاش بزاري... اون موقعه اي كه تنهات ميزاره... اون موقعه اي يه كه اونقدر ازش بدت مياد كه دوس داري واسه هميشه معنيش از يادت بره... اون موقعه اي كه واسه موندش اونقدر گريه ميكني كه ديگه اشكات خشك ميشه... اما مطمئن باش كه قشنگه با همه خوبي يا و بدياش... اما يه چيزه ديگه بدون که تو مال اون غريبه راه دورت نیستی... اون نمیتونه دنیاشو با تو قسمت کنه... دنیای تو با دنیای اون فرق می کرد... بازم عشق رو ميخوای؟"...
اما خدايا اخه چرا؟... چرا چه گناهي كردم... تو که ميدوني مذهب من عشق اونه... وجود من اونه... عمرمه... روحمه... جگرمه... فدای اون نگاش بشم... بخدا نفسم اونه هوا رو نمیخوام... ماه من اونه نور رو نمیخوام... نه نه نه خدايا ديگه بهت گوش نميدم... ديگه برام هيچی مهم نيست... راضيم ازهمه کسم بگذرم که فقط به اون برسم... طلسم شرمو باید اين دفعه بشکنم... حرف دلم رو این بارم بايد بزنم... اصلا داد ميزنم... اره اونقدر داد ميزنم که همه بدونن...
اهای ی ی ی ی ی... توای که اون دور دورايی٬ صدامو ميشنوی؟...
ای بهترینم... خوبم... نازم... شيرينم... آرزوی ديدارت منو به وجد مياره... بدون برای يه بار بغل کردنت حاضرم همه زندگيمو ببخشم... بيا بيا که من عاشقونه منتظرتم و منتظرت ميمونم حتی اگر لحظه مرگم فرا برسه... بدون كه چقدر دوستت دارم... بدون وقتي ميگم " مال مني!" منظورم چيه... بدون بعد از تو ديگه هيچ كسيو نمي خوام... هيچ كس... فقط تو رو ميخوام... حتي حالا كه فقط يه بازنده ام... حتی اگه روزگار بخواد بخاطره تو باهام بجنگه باهاش ميجنگم ومطمئن باش روزی اين زنجيربندگی رو پاره ميکنم... چيزی که سالهاست دنبالشم... يک فرصت برای رهائی و رسيدن به تو...شنيدی فقط  رسيدن به تو...

ديگه نمي دونم چی بگم... آه خدایا... خدایا... میشه فقط یه چیزی ديگه ای هم ازت بخوام؟... قسمت ميدم هر عشقی رو برای عاشقش هميشه زنده نگه داري و کلمه جدایی رو برای هميشه از روی ذهنها پاک کنی... خدايا... خدايا... روياهای هيچکس رو ازش نگير و بهشون رنگ حقيقت بده...
به اميد روزی که هيچ عاشقی طمع جدايی معشوقش را نکشه... آمين.