آسمون تابلوایي که از ديواراطاقم آويزونه بازم چند وقته پرازسياهی و غمه اما تو فکرم که قلم به دست بگيرم اولين نشونهای سبز رو به روش بکشم...
اره ميخوام با تمام عشق اونو نقاشي كنم...
اول مي خوام يه کلبه بكشم... ازهمون کلبه هاي چوبی كه تو دوست داری... اونم درست وسط جنگل... با يه شومينه... آتيش... با يه پتو... يه بطری شراب... من، تو... اونقدر نزديک هم باشيم که از حرارت عشقمون دل سرما زدمون روشنايی بگيره...
حالا ميخوام كنار خونه يه حياط بکشم... می خوام دور اون حياط رو یه حصار بکشم که هیچ کس جز من و تو توش نباشه... بعد شبا بریم زیرآسمون رو چمنا بخوابیم و ستاره ها رو بشمریم... چقـــــــــــدر قشنگه... چقــــــــــــــدر بزرگه... خیلی وقته که به آسمون نگاه نکرديم... همونطورکه دستامو تو گرميه دستات گذاشتم... توی بزرگی آسمون غرق میشيم حس میکنيم یه چیزی ته ته های قلبمون داره تکون می خوره... میخواد فریاد بزنه...میخواد بگه " دوستتتتتتتتتتتتتت داره "...
حالا ميخوام يه آسمان بكشم... با يه خورشيد... چونکه خورشيد عشقم چشمای نازتوء... اما نه ميخوام شب بکشم... شب يعنی شب با تو بودن... شب با تو بودن يعنی در آغوش تو آرميدن... خیره شدن توو چشمای جادویی ات... مست شدن... لمست کردن... تو رو احساس کردن...
چقدر داشتن تو قشنگه... وای من خیلی خوشبختم...!
نميدونم شايد اين سرزمين بهشته... توافكارم غرق بودم... به خود اومدم كه... جاده تموم شده بود...
اخ خدايا کاش واقعیت داشت... چرا نميزاری به روياهام برسم؟... چرا اون نبايد مال منشه؟...
ديگه نمی تونم... ديگه بسه... اصلا همش خط خط خط خط خط خط ... کاغذ هم بد جوری لجش در اومده... ناراحته که چرا قلم اون رو برای خط خطی شدن انتخاب کرده... اما می دونی مشکل چيه؟...
دستانم يخ کرد... گیجم... انگارگم شدم... همه چیز سیاهه... تاریکه... مسخره ست... یه ذره آرامش... یه کم سکوت... یه ذره فقط یه ذره آرامش میخوام... بزار يه خورده چشمامو رو هم بزارم... فکر کنم خستم...
شب که ميشه دوباره بيقرارميشم... ميشينم وسط اتاق و باز شروع ميکنم به فکر کردن... دنبال يه همدرد... ولی کمتر کسيه که بفهمه درد من چيه...
ميدونی... موقعی که کسی نیست کنارم بشینه و گوش بده به من... وقتی همدمی نیس... می شینم و می نویسم... می نویسم ومی نویسم... دوست دارم اونقدر بنویسم که کلمه ها تموم بشن... دوست دارم اونقدر بنویسم تا دستام فلج بشن... ازهمه چی می خوام بنویسم... ازهمه چی... اما یه کم که می گذره خسته
می شم... مثل همیشه... دلم ميخواد بخوابم...دلم ميخواد بميرم...
آخ چي مي شد دوباره برگشت به همون نقاشی... ميدونم آسمونم كاغذيه... خورشيدم كاغذيه...
خونم كاغذيه... اما عشقم كاغذی نيست... عزيزه راه دورم بخدا دوست داشتنم كاغذی نيست... بذار تنها كسي باشم كه دوستت داره... اين همه ي چيزي كه مي خواهم... تو را مي خواهم... فقط تو را مي خواهم... کاش پيشم بودی... کاش فاصله ای نبود... اونوقت فرشته اي رو كه دلتنگش هستی توو اون شبهاي سرد و غمگينت به سويت ميومد... آرومت ميكرد... ميبردتت توو همون کلبيه چوبی که دوست داری... با شومينه... خودت ايبجوری ميخواستی يادته؟