فرشته تصميمش رو گرفت، پيش خدا رفت و گفت: خدايا... چی به سرم اومد؟... اخه چيکار کرده بودم؟... چرا اينقدر بيچارم كردي؟... هميشه خودت چارهء من بودي... تنها چارهء من... پس حالا چرا اينطوری اخه؟...
 يادته هروقت هرچی گفتی گفتم چشم... پس چرا داری نابودم ميکنی هان؟... کجای کاره من اشتباه بود؟... مگه خودت بهم ياد ندادی که چی جوری دوست داشته باشم؟... مگه مهر دنيا رو بهم نشون ندادی؟... طعم لذتو بهم چشوندی يادته؟... پس چرا بعد با چاقوی عشق به جنگم اومدی؟... اخه چرا؟... 
بعضی وقتا حس می کنم يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات... می خوای امتحانم کنی؟... اخه از این راه قشنگتر بلد نبودی؟... اخه تو که داری منومی سوزونی... شعله اتيشیو که توی سینم گذاشتی زیادی داغ... ميخوای بسوزونیم چون به حرفات گوش ندادم؟... می خوای اتيشم بزنی که اون از يادم بره؟... اما ای کاش ميدونستی که اگه خاکسترهم بشم باز دلم اون انسان خاکی رو می خواد... کسی که شده همه چيزم... کسی که بعد ازاين همه مدت شده همه وجودم... کسی که مثل اون واسم پيدا نميشه... کسی که بعد از تو میپرستمش... ميفهمی؟... اخه يه چيزی بگو... همش ساکتی... داد بزنم!...
باور کن ديگه قصه فرشته بودنم زیادی غم انگیز شده... پایان قصمو عوض می کنی؟... اخه چرا چيزی نميگی... نکنه با من قهری؟... هان؟... حقم داری... آخه من يه فرشته گناهکارم... تاوان اين گناه چيه؟هان؟... بزرگترين مجازاتش چيه؟... هرچی باشه قبوله... ديگه مهم نيست... ببين اعتراف هم ميکنم... من عاشقم... اره... بدون ترس... بدون ملاحظه هیچی... بدون فکر کردن به هیچی... با همه انرژیم... با همه وسعت قلبم... با همه استعدادم... ميگم که دوستش دارم... دوستش دارم... دوستش دارم... کاش از خودت می پرسيدی منظوره اين فرشته چيه؟... يا منظوره اون یکی فرشته که هنوز بيداره امشب چيه؟... يا چرا اون یکی باز سفرة دلش رو پيش تو باز کرده و کمک مي خواد؟... يا... يا... يا...
آخ ايكاش نبودم نميديدم... نميديدم که باغ عشق رو به ادما ميدی و بعد به راحتی اتيششون ميزنی... نميبينی اون وسط قلبشون چه اتيشی می گیره؟... گُر می گیره... تو سوختنشونو تماشا می کنی... حظ می کنی... خدا جون اخه چيو ميخوای نشون بدي؟... قدرتت رو؟... عظمتت رو؟... ميدونم ميدونم همه چيز تو دستای توء... اما ای کاش يه خورده بيشتر هوای بنده هات رو داشتی... باور کن حس ميکنم حكمتت بيشتر شبيه انتقام ظالمانست تا حكمت خدايي... اما تا اينجاش ديگه بسه... ديگه هيچيو قبول ندارم... ميخوام از پيشت برم... ديگه دلت واسه من نسوزه... منو ببخش... می رم شايد اينطوری اروم بگيرم... اره ميرم اما این بارنه به قصد مردن بلکه به قصد زندگی... فرشته زندگی ميخواد... فرشته آه نیست... فرشته اشک نیست... فرشته زندگيه... فرشته اسم تموم دخترای زمينه... فرشته يعنی من... عاشق غريبه راه دورش... چشم به راه و منتظرش... منتظر تا به لحظه امن با اون بودن برسه...
فرشته از جاش بلند شد و رفت بالهاش رو به خدا پس داد و پیراهن عشق پوشيد و رفت تا خاک زمينم دامنگيرش بشه... و رفت تا تمام وجودش رو، احساساتش رو، هستيش رو، نثارکسی بکنه که با تمام وجود دوستش داره.