[IMAGE][IMAGE]
چقدر خسته ام.
راستش روم نمیشد که بیام و باهات حرف بزنم٫
اما بدون, من که به غیر از تو کسی و ندارم که بتونم باهاش درد دل کن.
آينه: باز چی شده ؟ برای چی گریه میکنئ؟
خوب ملومه ؛به خاطر کارای خودم
واسه اینکه باعث شدم کل زندگیم تبدیل به یه دور مسخره بشه
تمامش پر از وقایع تکراری.
خسته کننده،
این بار باز هم آروم تو گوشم نجوا میکنه:
فرشته به همه چیز همان طوری که هست نگاه کن؛
خودتو بپذیر؛
طاقتت باید بیشتر باشه.
آينه...
از وقتی که شناختمت هميشه سنگ صبوره من بودى. 
ا صلا وقتی با من نجوا می کنی آروم میشم٫
خستگی ها م تموم میشن و میتونم از نو شروع کنم٫
خدا نکنه یه وقت تو منو یادت بره؟!!
میدونم واسه همیشه با منی...تو خود منی...ما با هم متولد شدیم
مگه نه ؟
[IMAGE][IMAGE]