می بینی؟... میخونیش؟... می فهمی که دارم از تو میگم، آره تو، میبینی؟... حرفام رو حس میکنی؟... نگاشون کن… میبینی تقدیربین من و تو دیواری کشیده که پشت این دیوار فقط صدای فریاد منه که به گوش تو می رسه... میدونم برای داشتن تو و رسیدن به تو آرزوی محال، میدونم که تا ابد می سوزم در حسرتت... اشک می ریزم از دوریت... اما بدون عاشقانه می پرستمت تا لحظه ی مرگ... اما باز ناامید نیستم، همیشه میگن صبر داشته باش، باشه صبر میکنم٬ امید دارم روزی فرو بریزه این دیوار فاصله که من همیشه با تو باشم... اره به انتظار دیدنت هر شب میمیرم به امید فردایی که خورشید نگات به من جان تازه ای بده... باور کن هرروز، به امید اومدنت و شنیدن صدای نازنینت از خواب بیدار می شم و هر شب، با حسرت ندیدنت به سراغ عکسهای خوشگلت می روم و دوباره روز بعد با امید اومدنت و شب بعد با حسرت ندیدنت و تکرار پشت تکرار... اره میدونم عاشقم٬ عاشقم و میسوزم به پات تا ابد اگه راه و رسم عاشقی اینه... تو نور شبای منی... تو دنیای منی... تو امروز و فردای منی... دوست دارم به حد پرستش... می دونی چی به روزم اوردی، می دونی کارم به کجا کشیده، می دونی اگه یک لحظه به تو فکر نکنم می میرم، می دونی اسیرتم، اسیراون چشای نازت، می دونی چه شبهایی رو تا صبح گریه کردم، خب عیبی نداره من به همه اینها عادت کردم ولی آخرش دیگه با من باش وگرنه... وگرنه میمیرم، می فهمی میمیرم... میرم اونجائی که دنیا پرازمهربونیه... اره به اون دوردورا... اخر دنیا یا شاید توی قصه ها... ای کاش واقعا میتونستم برم توی قصه ها زندگی کنم... درست مثل سفید برفی، سیندرلا، دیوو دلبر، اونجائی که تو رو به خاطرعاشق بودن سرزنش نکنن... اونجائی که تو بشی جزئی از وجودم، نه جزیی، بلکه کلّ وجودم، همه هستیم، شب و روزم، نفَسم، جسمم، روحم،... اونجائی که آخر قصه ها همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،... میدونی من همهء این قصه ها رو باور دارم... اره زیبای خفته وجود داره،... یا سفید برفی ائ که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد... یا پری دریائی مو قرمز که از دنیای آبیش جدا شد تا به عشقش برسه یا یا... نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س... نه نه نگو اونا قصه س یا دروغه،... هیچی نگو٬ بزار رویائی فکر کنم... بزار برم تو همون کلبه چوبی و آروم دراز بکشم وچشمام رو ببندم تا حضورت رو حس کنم... تو می آیی، یقین دارم که می آیی، اونوقت باهم سوار اسب سفید بالدارقصه ها میشیم و میریم به قصر طلائی... اونجائی که همه اسم ما رو فریاد میزنن... اونجایی که تا ابد واسه ی منو تو ساخته شده... اونجائی که همه منتظرمونن... منتظرن که بریم بهشون بگیم که ماهم هستیم... اونوقت همه با هم عاشقونه آواز میخونیم تا خورشید بفهمه که عاشقیم... چه قشنگه در کنار هم درخشیدن... چقدر زیباست فردا رو درکنارهم زندگی کردن... واقعا میشه؟