آروم تیغ رو می کشه رو دستش... می بینی؟... دوست داری امتحان کنی؟... حتی یه لحظه اشم نمی تونی تحمل کنی... پس بیخیال شو... اما می دونم میفهمی که چی می گم، دردش رو میتونی حس کنی نه!... نگاش کن، لرزش دست رو میگم... پاها هم دیگه تحمل وزن بدن و نداره... کم کم خم میشه روی زمین، میشینه... آروم آروم نفس می کشه... دیگه زیاد نمونده... می دونی که آخرش زجره... آخ‍ـی فرشته داری گریه می کنی؟... پهنای صورتت خیسه خیسه... پشیمونی؟... مگه خودت اینجوری نمیخواستی؟، مگه نمیگفتی زندگی بدون اون یعنی مردن، پس چی شد... میدونم خسته تراز اون هستی که حتی تو اخرین لحظه ی زندگیت حرف بزنی،... شــشــ گوش کن، صدای نفسهاش رو میشنوی؟... نفس هایی که باید التماسشون کنه تا بالا بیاد... بیا ببین فرشته چجوری داره با دلی اندوهگین میمیره... یادم بهت گفته بود که ازین قفس خسته شده؟... گفته بود که دلش اسیره و زندونی، یادته؟... حتی میدونستی پنجره ها و دیوارهای قفسش به بلندی شب یلداست... آره، هر روز هم فریاد می زنه و زیر بار درد اسیری هزار بار می میره... ببینم اصلا آرزوهاشو یادته؟ هوم؟... حیف که دستاش کوتاه ان از خواستن آرزوهاش... همیشه هم از این می ترسید که اگه یه روزی بهشون نرسه چی میشه... خب معلومه اون وقته که احساس سقوط و شکست میکنه... اون وقته که به نقطه ای میرسه که مرگ رو به همه چی ترجیح میده... الانم اون موقع ست... آخ ببین تمام تنش یخ کرده... سعی میکنه تند تند نفس بکشه تا یه خورده بیشتر بمونه، اما... اما بعد از تقلا، از جنگیدن خودشم خندش میگیره... فرشته نمی دونم برای چی داری می جنگی... دیگه بودن و نبودنت چه فرقی میکنه به دنیا، هیچی... خوب می دونی که آخرشه... داری بی خودی خودتو به درو دیوار میزنی... دو تا دونه گوله اشک از چشاش سر می خوره پایین... دیگه تقلا نمی کنه ترجیح میده تسلیم بشه... آروم ترین نگاه دنیا تو چشاشه... ساده ترین لبخند دنیا رواز ته دل میزنه... فقط ٬ فقط ، درآخرین تپش قلبش، در آخرین نفسش، در آخرین نگاش، در آخرین کلامش و در آخرین آه ش، از تو یه خواهشی داره که فقط یک بار بهش فکر کنی تا شاید اونو جزوی از خود بدونی... دیگه همه چیز خوبه... چشماشو میبنده و آروم میخوابه... حالا توام برو در کمد رو باز کن؛ لباسهای مشکی اسم یکی رو صدا میزنن... فرشته مُرد مُرد مُرد.