به نام تنها راهب کلیسای عشق
چه شبی بود اونشب یادته...
نمی دونم چند شب از اون شب می گذره، ولی من اون شب عشقت رو قبول كردم، پذيرفتم و با ذره ذره وجودم احساسش کردم...
سکوت چند ساله ام را برای اثبات عشقم شکستم که بدانی برای با تو بودن و به تو رسيدن از خود نيز گذشتم.
ميدونى... هميشه به تو فكر می كنم، به لحظه ديدارت، قبلاْ سخت و مشكل
بود. اما حالا ياد گرفتم كه تو آرامش منتظرت باشم. منتظر تو
هستم و دقيقه ها رو می شمرم٬ می دونم اين فاصله اى كه بين
ماست اذیت می كنه
ولى باور كن من هم اذيت می شم حتى بيشتر از تو.
گاهى اوقات كه به گذشته خودم
نگاه می كنم می ترسم. ديگه نمی خوام اون نقش كهنه رو بازى
كنم. دلم می خواد با همه غم هام بجنگم. پيش من باش تا بتونم
تو اين جنگ لعنتى برنده بشم. حتی حالا که ديگر خوب می دانم با من نيستی!
عجيبه كه سرنوشت چه كارهايى می تونه بكنه.