امشب رو ميخوام به ياد تو بنويسم.
به ياد تو که به من اموختی چگونه دوست داشته باشم ولی دلبستگی پيدا نکنم...
چطور عشق بورزم اما عاشق نشم... چگونه پاييز را فراموش کنم و به بهار بينديشم ٬
اما نمی دانستی که در بهارم می شود ياد پاييز بود.
هرچند شايد توهيچوقت حرفهای منو درک نکنی اما ميدونم اون خوب ميفهمه...
اونی که فکر می کرد نديده... نفهميده... ندونسته...
پس گوش کن تا بهت بگم٬ مي خواهم اکنون راز دل را فاش سازم ٬ گوش کن من با تو هستم٬!
تويی که از من جدايي... من همون پرنده کوچک و دلشکسته ام که به تو پناه آورده بود...
همونی که روزها عاشقت بودم... و شبها هميشه تورا درروياهام جستجو می کردم و از تو تصور می کردم...
نمی دونم چرا تا آمدم به خود بيايم در تو غرق شدم... خودت ديدی که همه وجودم تو شدی... ديدی که میمردم و زنده می شدم وقتیکه عاشقانه نگات می کردم٬ اما تو چشماتو بستی... ديگه هيچ چيزرو نمی خواستی ببينی... آخه چرا نفهميدی ...؟ من تو رو با تمام وجودت فقط برای خودم می خواستم ... اخه لب گشا٬ حرفی بزن... فرياد بزن... بگو تا دير نشده...
لعنتی صدايم کن...
اه مگه من چی ازت می خواستم ... فقط می خواستم تو چشات نگاه کنم و تو نگات گم بشم ...
آخه من فقط تو چشای تو می تونستم خودمو پيدا کنم ...
فقط تو چشای تو می تونستم احساس وجود کنم ...
فقط تو چشای تو می تونستم اين درد لعنتی رو که می دونی چيه فراموش کنم ...
اما تو... اما تو حتی اينو هم ازم دريغ کردی و رفتی ... به همين راحتی..و چه.بيرحمانه...