قلم به دست می گیرم و دوباره می نویسم... تا صبح نوشتم درباره من و تو... درباره تنهایی من و فاصله های بین من و تو...
اخ خ خ خ  که چه اشک های گرمی از چشمان خسته ام سرازير شدند٬ ديگر از گريستن شرمسار نيستم تا سحر با خاطراتت گريستم... همه چيز را باخته بودم پس دليلی نداشت مبارزه کنم. مدتها گذشت... تنهاییم را به مرور گذشته سپری می کنم به امید و آرزو به تو... توای که مرا به سوی خود می خوانی... حس می کنم در پشت آخرین تک نفس هایم هنوز هم نامی ست که دلم را میلرزاند... همیشه کسی هست... که شاید دور باشد ولی عشق را ، دوستی را و صداقت را خوب می فهمد و من عاشقانه دوستش ميدارم... می فهمی؟؟؟؟؟؟ و اما ای تو٬ نيازي نيست وجود ناآرامم را آرامش ببخشي... دستت را در دستم بگذاري... نگاهت را در چشمان غمگينم بدوزي... صداي نامنظم تپيدن قلبم را بشنوی... بغض را از صدايم بگيري... و عاشقانه در گوشم زمزمه کني که دوستم داري... به هيچکدام نيازي نيست... فقط به من اطمينان ببخش که قلبت تا ابد با من است.
ميدونم كه خواستنت هميشه آرزوم بوده، خواستن تو، موندنت،...
ميدونم نميدونم، كه قسمت عشق من از اينهمه عاشقي چيه؟...
آری تو خوب می دانی به انتظارت نشسته ام ... تا تو بیائی ...
سبزتر از همیشه
... و با طراوت تر از بهار...
خداياااااااا...اصلا چرا چرا سعی دارم تو را متقاعد کنم که مرا دوست داشته باشی؟
مگر عشق زوريست؟
نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم...