امروزبازبارون اومد و بازهم دلم برایش تنگ شد... باز هم بي تابم وبي قرارم... اخه مي دونيد من منتظراون كسي هستم كه بياد و از تنهايي درم بياره...
زندگی من بارها و بارها نگاه اولت رو تو خودم مروركردم همون لحظه زيبا كه عشقت تو دلم جا كرد... خیال نمی کردم که تو یه روز عزیزمن بشی خیال نمیکردم که تو یه روزهمه کسم بشی با من بی کس و غریب یه روزی هم قسم بشی... اصلا نمی یومد بهت که عشق رو حتی بشناسی اما دیدم که مثل تو عاشق نمی شه هیچ کسی...اما يه لحظه هم به من نگاه کن... من همان دخترک شادی هستم که اينک قلبش پراز درد...ميدونی چرا؟... از درد دوری تو... اما بدون انتظاري كه براي رسيدن به تو مي كِشم ، آنقدر لذت بخش هست که نگو...
انتظار یاری که ندیدیش چیزدیگه ي ... دوست داشتن کسی که نمیدانی می بینیش یا نه حرف دیگه ي... اره شايد دور بودنت برايم كُشنده باشه اما مي تونم تحمل كنم !... آره، انتظار براي دوست شيرينه... انتظار براي عشق،... براي رسيدن به محبوب!... انتظاربراي ديدن روي تو... بيا كه بهاربا تو زيباست بيا كه خيلي دلم تنگ برات... بخدا به اندازه آسمون دوستت دارم... ای محبوبم گرچه از من دوري ولي تا سرحد پرستش دوستت دارم... بيا كه فرشته همچون گذشته به انتظارت نشسته درکوچه تنهايی که تو بيايی و بازبهت بگه "دوستت دارم" کاش بيايی... نگو که نمی آيی بذارانتظار سبزبمونه تو باغ خاطراتم... پس غصه نخور... منم نمیخورم... اما اين دست من نيست... حتی دست تو هم نيست... فقط دست اون خدايی که فاصله رو آفريد... پس خدايا تو که ميدونی عشق من برتر از نورخورشيد و ستاره هاي توست و ميدونی که چه اندازه دوستش دارم... پس اين فاصله رواز ميون ودارو اونو به من برسون...
[IMAGE][IMAGE][IMAGE][IMAGE][IMAGE]